Quantcast
Channel: برگ بی برگی
Viewing all 177 articles
Browse latest View live

جواب گفتن مهمان ایشان را ، و مثل آوردن ( بخش هفتم 3 )

$
0
0

سلام به دوستان عزیز

پاییز داره از راه میرسه و من عاشق پاییزم . امیدوارم این فصل برای همگی پر از خاطرات شیرین باشه ... از فردا مدرسه ها هم که شروع میشه دوباره کلاس جدید و شاگردهای جدید و کتاب های جدید و ... خلاصه فصل جدید زندگی ما هم آغاز میشه ...


http://nazaninjam.persiangig.com/image/20090416_autumn_leaves.jpg


این بخشِ آخرِ قسمتِ هفتم هست و فکر میکنم بسیار زیباست .. البته از نظر من که همه اش زیباست اما این قسمت نکته های زیبایی داره در مورد رنج و وصال و ... در این بخش بیشتر از گفته های دکتر سروش ( سلسله سخنرانی های اخلاق عارفان ) بهره گرفتم .

قسمت های قبل مسجد مهمان کش

عقل قدمهای کوتاه برمیدارد، و در هر قدم محاسبه میکند که سود می برم یا زیان. که اگر احساس زیان بکند برگردد. اصلاً شرط احتیاط این است و احتیاط هم کار عقل است. ولی لاابالی یعنی بی احتیاط، لاابالی عشق باشد نی خِرد. کارهای بزرگ را دراین عالم عشق کرده است ، هرجا که زیبایی می بینید، کار بزرگی می بینید بدانید که آنجا عشقی درمیان بوده است، شجاعت و ایثار و سرسختی درکار بوده است، بقیه کارها را هم عُقلا کرده اند، کاسبها کرده اند . پیامبران و عارفان نمونه های برجسته عاشقی هستند، عاشقی هم شجاعت می آورد، هم بی احتیاطی و بی پروایی. یعنی جسارت و شجاعت می بخشد و یقین به آدمی می بخشد که ملامت در او اثر نکند، خستگی هم در او اثر نکند و اینها همه صفات نیکوی اخلاقیست، صفات نیکویی که تعالی هم می بخشد، آدمی را به کارهای خیلی بزرگ و بلند راغب و موفق میکند.

در اینجا پیامبران به سنگ تشبیه می شوند زیرا به قدرت بی کران حق متصل اند و آدم های عادی را به پاره خشت ، که آسان خرد می شوند . پیامبران از زیادی ناآگاهان نمی هراسند ، نه تنها نمی ترسد که می خواهند آنها را به سمت آگاهی سوق دهند ...

4144 هر پیمبر سخت رو بُد در جهان

یك سواره كوفت بر جِیش شهان
رو نگردانید از ترس و غمی
یك تنه، تنها بزد بر عالمی
سنگ باشد سخت رو و چشم شوخ
او نترسد از جهان پُر كلوخ
كان كلوخ، از خشت زن، یك لَخت شد
سنگ، از صُنع خدایی سخت شد
گوسفندان گر برون اند از حساب
ز انبهی شان كی بترسد آن قصاب
ُكلكم راع ِ نبی چون راعی است
خلق مانند رمه، او ساعی است
از رمه ، چوپان نترسد در نبرد
لیكشان حافظ بود از گرم و سرد
گر زند بانگی ز قهر او بر رَمه
دان ز مهر است آن، كه دارد بر همه


مولانا می گوید : حق در گوش من امید وصال را می خواند و مرا دلداری می دهد : هر تلخی که به تو رسید بدان دلیلی در آن است . اول اینکه مگر تو صیادی نیستی که در پی شکار من هستی ؟ اینها تو را به خودت می آورد . زیرا تو اهل خواب و غفلتی اگر تو را رها کنم فراموش خواهی کرد . گاهی برای تو تکان های بیدار کننده ای لازم است . دوم اینکه به نفع تو نیست که همیشه تحسین بشنوی و همیشه در چشم همه شیرین بنشینی گاهی باید ملامت شوی ، رانده شوی  .
اینکه خوش باشی، عالی باشی، زیبا باشی، رنجی نداشته باشی، همه دورت بجوشند، همه تعریفت را بکنند، اینها که یعنی اصلاً دارند تورا می کشند، دارند از بین می برندت. پس تو کی می خواهی برای خودت باشی ؟  مولانا می گوید فلسفه رنج و شر، ناراحتی و ناخوشی که آدمی می بیند، این است که یک عده ای را فراری میدهد از آدم، یک عده از طمع کردن بر او دیگر دست برمیدارند. یعنی آدم را بحال خودش می گذارند تا بخودش برسد، به زندگی خودش برسد، فوق العاده این مطلب مهم است. مولانا این را چشیده بود و تجربه کرده بود، وقتیکه آن حادثه شمس برایش پیش آمد از چشم دیگران بلایی بود که بسرش آمده بود. همه می گفتند که اینجا شیطان آمده و مولوی را از ما ربوده است. یک چنین عالِمی، یک چنین فقیهی، یک چنین خطیبی، مثل بچه ها شده توی کوچه ها می رقصد و حرفهای عجیب و غریب میزند مثل دیوانه ها. شیطان زده شده. اما مولانا میگوید همین باعث شد یک عده از دور من فرار کردند، من را رها کردند، آزادم کردند تا بخودم رسیدم، و تازه خودم را پیدا کردم. گر تورا غمگین کنم غمگین مشو. یک وقتها آدم لازم دارد که کسانی از دستش ناراحت بشوند، به این معنی که در او طمع نبندند، رهایش کنند و بحال خودش بگذارند.
در مورد فرعون از مولوی قبلاً شنیدیم که می گفت : از وفور مدح ها فرعون شد. فرعون وقتی از شکم مادرش بدنیا آمد که فرعون نبوده است، ادعای خدایی هم نمی کرد، این خبرها نبود، این غرورها و مرضها درجانش نبود. از بس دورش را گرفتند، طمع دراو کردند و لذا تعریفش کردند که بعد هوی برش داشت و گفت که لابد ما یک کسی هستیم که اینقدر می گویند و می شمرند و دورمان می چرخند، و لذا فرعون شد.

هر زمان گوید به گوشم بختِ نو
که :  تو را غمگین كنم، غمگین مشو
من تو را غمگین و گریان زآن كنم
تا كِت از چشم بدان پنهان كنم
تلخ گردانم ز غمها خوی تو
تا بگردد چشم بَد از روی تو
نه تو صیادی و جویای منی ؟
بنده و افكندۀ رای منی ؟
حیله اندیشی كه در من در رسی
در فراق و جُستن من بی كسی
چاره می جوید پی من، درد تو
می شنودم دوش آه سرد تو
من توانم هم، كه بی این انتظار
ره دهم، بنمایمت راه گذار
تا از این گردابِ دوران وارهی   
بر سر گنج ِ وصالم پا نهی
لیك شیرینی و لذات مَقَر
هست بر اندازۀ رنج سفر
آنگه از شهر و ز خویشان بر خوری
كز غریبی رنج و محنت ها بری


باقی قصۀ مهمان آن مسجد مهمان كش و ثبات و صدق او ( بخش هشتم )

$
0
0

سلام به همراهان همیشگی

دیدیم که مهمان داستان ما تصمیم خود را گرفته بود تا از اسرار مسجد مهمان کش آگاه شود . او از مرگ نمی هراسید و قدم در این راه گذاشته بود . هر کدام از ما در زندگی روزهایی داریم که حس و شوری در ما پیدا می شود . دوست داریم از هر چه در این عالم هست دست بکشیم و تمام مادیات در نظرمان مانند بازیچه ای جلوه میکند ، به غم هایمان میخندیم و دغدغه های جدید غوغایی در دلمان به پا میکند و برعکس روزهایی آنچنان در زمین فرو میرویم که حتی یادمان نمی آید که این دنیا چیزی بیشتر از آن است که میبینیم ،  این است داستان زندگی ما ... مولانا در این بخش به آتشی اشاره می کند که گاهی از عالم معنا مانند پرتوی بر ما میتابد و گاه این پرتو از ما گرفته میشود ....


آن غریب در شهر ، جوینده ی  کمال بود ( سر بالا طلب )  و به همین دلیل گفت در مسجد می خوابم . سپس او با مسجد سخن میگوید : ای مسجد اگر تو قتلگاه من هم شوی در اصل حاجت  من را داده ای . تو "دار"من هستی ، بگذار در تو مانند حلاج بر دار ، جلوه یی کنم . ای جبرئیل از تو هم کمک نخواهم خواست ، من مانند ابراهیم هستم که در آتش رفت و فریاد رسی ( غوث ) غیر از خدا نخواست . من نمی سوزم اگر هم بسوزم مانند عود از من بوی خوشی به مشام خواهد رسید . رنج های راه حق را به دوش میکشم و از پا در نمی آیم تا به اسرار او آگاه شوم .

قسمت های قبل مسجد مهمان کش

باقی قصۀ مهمان آن مسجد مهمان كش و ثبات و صدق او
4215 آن غریب شهر سربالا طلب

گفت: میخسبم در این مسجد به شب
مسجدا! گر كربلای من شوی
كعبۀ حاجت روای من شوی
هین ! مرا بگذار، ای بگزیده دار!
تا رسن بازی كنم منصور وار
گر شدید اندر نصیحت، جبرئیل
می نخواهد غوث در آتش، خلیل
جبرئیلا ! رو، كه من افروخته
بهترم چون عود و عنبر سوخته
جبرئیلا! گر چه یاری میكنی
چون برادر پاسداری میكنی ، 
ای برادر! من بر آذر چابكم
من نه آن جانم كه گردم بیش و كم


"جان حیوانی "روحی است که فقط در فکر امور مادی است و توجهی به عالم معنا ندارد ، این جان از علف که همان بهره های زندگی مادی است جان می یابد این جان  مانند هیزم شایسته ی سوختن و نابود شدن است . اما این جان وقتی از هیزم بودن رها شد ،  نه تنها خود را نجات میدهد بلکه دیگران را نیز آباد و پایدار خواهد کرد ( معمور و عامر ) . این آتش که هیزم را می سوزاند در اصل عشق و شوری است که در عالم معنا است و در ملکوت جریان دارد .اما انسان تا هنگامی که اسیر  زندگی مادی است این آتش را نمیبیند ، گاهی پرتوی از این آتش در عالم ما پدیدار میشود و همین پرتو هم  همیشگی نیست . مانند سایه ی ما که با اینکه ما هستیم این سایه گاهی کوتاه است و گاهی بلند . سپس مولانا ترجیح میدهد این موضوع را بیشتر توضیح ندهد تا سبب گمراهی عده ای نگردد ...

جان حیوانی فزاید از علف
آتشی بود و چو هیزم شد تلف
گر نگشتی هیزم او ، مثمر بُدی
تا ابد معمور ، و هم عامر بُدی
عین آتش در اثیر آمد یقین
پرتو و سایۀ وی است اندر زمین
لاجرم پرتو نپاید، ز اضطراب
سوی معدن باز میگردد شتاب
قامت تو برقرار آمد ، به ساز
سایه ات ، كوته دمی، یك دم دراز
زانكه در پرتو نیابد كس ثبات
عكسها وا گشت سوی اُمَّهات
هین ! دهان بر بند، فتنه لب گشاد
خشك آر، الله أعلم بالرشاد


مهمان داستان ما که در پی کشف حقیقت بود و در مسجد خفت اما  مانند کسی که در آب غرق باشد خفتن و آسودن نداشت . بالاخره نیمه شب فرارسید و آواز بلند و سختی به گوش رسید که میگفت : من آمدم ای کسی که مرا طلب میکردی  . این آواز بلند پنج بار تکرار شد و آنچنان مهیب بود که دل را پاره پاره می کرد ..

بقیۀ ذكر آن مهمان ِ مسجدِ مهمان كش
4324 باز گو، كان پاك باز شیر مرد

اندر آن مسجد چه بنمودش ؟  چه كرد ؟
خفته در مسجد، خود او را خواب كو؟
مرد غرقه گشته، چون خسبد به جو ؟
خواب، مرغ و ماهیان باشد همی
عاشقان را ، زیر غرقاب غمی
نیم شب آواز با هولی رسید
كایم، آیم بر سرت، ای مستفید!
پنج كرّت این چنین آواز سخت
میرسید و دل همی شد لخت لخت

بنشسته​ام من بر درت تا بوکِ برجوشد وفا / باشد که بگشایی دری ، گویی که "برخیز اندرآ"

$
0
0
امروز در تقویم ها روز بزرگداشت مولانا است ...

برای من هر روز چنین روزی است ... چند سالی هست که با خوندنت پاهام از زمین بلند میشه ... فقط میتونم بگم انسان های بزرگ همیشه موندگار هستند حتی اگه صفحه ای در تقویم براشون باز نشه ...

بنشسته​ام من بر درت تا بوکِ برجوشد وفا

 

باشد که بگشایی دری ، گویی که  "برخیز اندرآ"

غرق است جانم بر درت ، در بوی مشک و عنبرت

 

ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما !

ماییم مست و سرگران ، فارغ ز کار دیگران

 

عالم اگر برهم رود ، عشق تو را بادا بقا !

امروز ما مهمان تو ، مست رخ خندان تو

 

چون نام رویت می​برم ، دل می​رود ، والله ز جا

کو بام غیر بام تو ؟ کو نام غیر نام تو؟

 

کو جام غیر جام تو؟ ای ساقی شیرین ادا !

گر زنده جانی یابمی من دامنش برتابمی

 

ای کاشکی درخوابمی ، در خواب بنمودی لقا

ای بر درت خیل و حشم ، بیرون خرام ای محتشم!

 

زیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا

جان​ها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جان

 

از آشنایان منقطع با بحر گشته آشنا

سیلی روان اندر وَلَه ، سیلی دگر گم کرده ره

 

"الحمدلله"گوید آن ، وین : "آه"و "لا حول و لا"

 

 

 


بوک :بود که

گر زنده جانی یابمی :اگر انسان زنده جانی را بیایبم ، دامن او را خواهم گرفت ....

وله :بیخودی   حیرانی از عشق

الحمدالله گوید ... : آن که در جهت مقصود در حرکت است زبان حالش سپاسگزاری و آن که راه را گم کرده "آه"و "لا حول و لا" . لا حول در آثار مولانا تعبیراتی برای سرگشتگی و شگفتی فراوان است .

 

رسیدن بانگ طلسمی ، نیم شب مهمان مسجد را ( بخش آخر )

$
0
0

قسمت های قبل مسجد مهمان کش

و اینک پایان ماجرا :

داستان بدین جا رسید که مهمان ما در مسجد خفت و بانگ سختی به گوش اش رسید که هیچ تاثیری در او نکرد . مهمان گفت : چرا از این بانگ بترسم ؟ این صدای طبل تو خالی است و طبل باید بترسد چون عید من است اما او چوب می خورد .

قیامت هم مانند عید است عده ای مانند این مهمان خندان هستند و بی دینان  مانند آن طبل تو خالی ... .

مهمان گفت : چرا باید دلم از این طبل عید بترسد ؟ ای دل من لرزان نباش که ضرری به تو نمی رسد بلکه به آنان می رسد که یقین در دلشان راه پیدا نکرده است . وقت آن است که من مانند حضرت علی یا پیروز شوم و یا جان خود را فدا کنم .

سپس بانگ زد که : تو هر چه هستی من از تو هراسی در دل ندارم و آماده ی رو به رو شدن با تو هستم . در همان موقع به خاطر یقین و ایمان مرد و آشکار شدن شجاعتش ،  طلسم مسجد شکست و طلا از در و دیوار باریدن گرفت به گونه ای که مهمان ما ترسید راه در بسته شود  و تا صبح کیسه کیسه طلاها را بیرون میبرد و دفن میکرد و باز میگشت ...



رسیدن بانگ طلسمی ،  نیم شب مهمان مسجد را


4348 بشنو اكنون قصۀ آن بانگِ سخت
كه نرفت از جا بدان، آن نیك بخت
گفت: "چون ترسم؟ چو هست این طبل عید
تا دهل ترسد ، كه زخم او را رسید"
ای دهل های تهی بی قلوب !
قسمتان از عید جان،  شد زخم چوب
شد قیامت عید ، و بی دینان دُهُل
ما چو اهل عید، خندان، همچو ُگل
بشنو اكنون این دهل چون بانگ زد
دیگ دولت با چگونه می پزد :
چونكه بشنید آن دُهل آن مردِ دید
گفت:"چون ترسد دلم از طبل عید؟"
گفت با خود: "هین ملرزان دل، كز این
مُرد جان ِ بَد دلان ِ بی یقین
وقت آن آمد كه حیدروار من
ملك گیرم  یا بپردازم بدن "
برجهید و بانگ بر زد كای كیا !
حاضرم، اینك ، اگر مردی بیا
در زمان بشكست ز آواز ، آن طلسم
زر همی ریزید هر سو قسم قسم
ریخت چندان زر كه ترسید آن پسر
تا نگیرد زر ز پُری راهِ در
بعد از آن برخاست آن شیر عتید
تا سحرگه زر به بیرون میكشید ،
دفن میكرد ، و همی آمد به زر
با جوال و توبره بار دگر
گنجها بنهاد آن جانباز از آن
كوری ترسانی  واپس خزان


مولانا به این نکته اشاره میکند که فکر نکنید این زر ، زر ظاهری است : این زر خداوندی است .
کودکان ، سفالی را میشکنند و به صورت زر آنها را استفاده میکنند با اینکه زر اصل نیست . زر ایزدی ، آن زری است که از قیمت آن کم نخواهد شد و به قیمت دل می افزاید و به آن روشنایی می بخشد .

این ، زر ظاهر به خاطر آمده ست
در دل هر كور دور ِ زر پرست
كودكان اسفال ها را  بشكنند
نام زر بنهند و در دامن كنند
اندر آن بازی ، چو گوئی نام زر
آن كند در خاطر كودك گذر
بل زر مضروبِ ضربِ ایزدی
كاو نگردد كاسد، آمد سرمدی
آن زری، كاین زر، از آن زر، تاب یافت
گوهر و تا بندگی و آب یافت
آن زری كه دل از او گردد غنی
غالب آید بر قمر در روشنی


مسجد مانند شمعی بود که آن مهمان ، پروانه وار به دورش چرخید با اینکه میدانست ممکن است بال هایش بسوزد ، اما قرار بود حقیقت بزرگی به دست آورد و به خاطر آن از همه چیز گذشته بود .
مانند موسی که آتشی دید و به سوی آن شتافت ، فکر می کرد ناری است ( آتش )   و در اصل نور بود.

تو نیز وقتی مرد راه حق را میبینی فکر میکنی در آتش است حال آنکه این آتش در اصل در وجود توست او مانند همان درخت سرشار از نور است  ،  چون خود را از این جهان آتشین گرفت و خود نور شد . شاید برای شما ظاهر دین مانند آتش باشد اما در اصل نور است . مانند شمعی که از دور مانند آتش است اما در اصل و برای آنان که نزدیک اند ، نور افشانی میکند . هنگامی که  در آن سوختی دلت یکپارچه نور حقیقت خواهد شد  ...


شمع بود آن مسجد ، و پروانه او
خویشتن درباخت آن پروانه خو
پر بسوخت او را ، ولیكن ساختش
بس مبارك آمد آن انداختش
همچو موسی بود آن مسعود بخت
كاتشی دید او به سوی آن درخت
چون عنایتها بر او موفور بود
نار می پنداشت، آن خود نور بود
مرد حق را چون ببینی ای پسر!
تو گمان داری بر او نار ِ بشر
تو ز خود می آیی و آن در تو است
نار و خار ِ ظن ِ باطل، این سو است
او درخت موسی است و پُر ضیا
نور خوان، نارش مخوان، باری بیا
نه فطام این جهان ناری نمود ؟
سالكان رفتند و  آن خود نور بود
پس بدان، كه شمع دین بَر میشود
این نه همچون شمع آتش ها بود
این نماید نور و، سوزد یار را
و آن به صورت نار و،  ُگل زُوار را
این چو سازنده، ولی سوزنده ای
و آن، گه وُصلت، دل افروزنده ای
شكل شعله، نور ِ پاكِ سازوار
حاضران را نور و، دوران را چو نار

خب داستان ما هم  به پایان رسید ، این داستان حقایق بسیار زیبایی داشت که امیدوارم هر کس به فراخور حالش گرفته باشه اما فقط من میخوام به یکی از ساده ترین حقایق اش اشاره کنم ... سنگین ترین طلسم ها و جادوها و چشم زخم ها و ... با توکل به خداوند و پناه بردن به او از بین خواهد رفت ... بقیه اش با خودتون ، امیدوارم هیچ کدوم از شما جزو افرادی نباشید که از هزار روش نادرست استفاده می کنید و تازه گره ای به گره های زندگی خود اضافه نکنید ....


همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی

تفسیر آیت : وَ أَجْلِبْ عَلَیهِمْ بِخَیلِكَ وَ رَجِلِكَ

$
0
0

سلام به دوستان عزیز

این قسمت با خودتون دیگه ....

این بخش اشاره دارد به آیه 64 سوره اسری . شیطان می گوید که فرزندان آدم را از راه حق دور خواهد کرد و پروردگار در این آیه به او پاسخ میدهد .

و براى اين که بدانى چگونه مردم به راه خطا مى روند ياد کن زمانى را که به فرشتگان گفتيم : براى آدم سجده کنيد . پس همه جز ابليس سجده کردند . او به خداوند گفت : آيا براى کسى که او را از گِل آفريده اى سجده کنم ؟ ( 61 ) سپس گفت : آيا ديدى اين کسى را که بر من برترى دادى ؟ اگر مهلتم دهى و مرگ مرا تا روز قيامت به تأخير افکنى قطعاً نسل او ـ جز اندکى از آنان ـ را لجام خواهم کرد و در پى خويش خواهم برد . ( 62 ) خدا گفت : برو ، ولى هر کس از آنان از تو پيروى کند ، دوزخ که کيفرى بى کم و کاست است سزاى شما خواهد بود . ( 63 ) و از آنان هر که را توانستى با صداى خود به نافرمانى خدا برانگيز و با سواران و پيادگانت بر آنان بانگ بزن تا به گناه روى آورند ، و با آنان در اموال و اولادشان شريک شو و از آنها در همان جهتى که مى خواهى بهره بگير و به آنان وعده و نويد ده ; ولى بايد بدانند که شيطان جز وعده اى فريبنده به آنان وعده اى نمى دهد . ( 64 ) بى ترديد تو را بر بندگان من هيچ تسلّطى نيست ، و پروردگارت براى کارسازى امور آنان بسنده است . ( 65 )


تفسیر آیت : وَ أَجْلِبْ عَلَیهِمْ بِخَیلِكَ وَ رَجِلِكَ

4329 تو چو عزم دین كنی با اجتهاد
دیو، بانگت بر زند اندر نهاد
( اندر نهاد : درون تو )
كه : مرو زآن سو، بیندیش ای غوی !
( غوی : گمراه )
كه اسیر رنج و درویشی شوی
بی نوا گردی، ز یاران وابُری
خوار گردی و پشیمانی خوری
تو ز بیم بانگ آن دیو لعین
واگریزی در ضلالت ، از یقین
كه : هلا! فردا و پس فردا مراست
راه دین پویم، كه مهلت پیش ماست ؟
مرگ بینی باز، كو از چپ و راست
می كشد همسایه را ، تا بانگ خاست ،
باز عزم دین كنی از بیم جان
مرد سازی خویشتن را یك زمان
پس سلح بر بندی از علم و حكم
كه : من از خوفی ، نیارم پای كم
باز بانگی بر زند بر تو ز مكر
كه : بترس و باز گرد از تیغ فقر
باز بگریزی ز راه روشنی
آن سلاح علم و فن را بفگنی
سالها او را به بانگی بنده ای
در چنین ظلمت ، نمد افكنده ای
هیبت بانگ شیاطین خلق را
بند كرده ست و گرفته حلق را
تا چنان نومید شد جانشان ز نور
كه روان كافران ز اهل قبور
این شكوهِ بانگِ آن ملعون بود
هیبت بانگِ خدائی چون بود ؟
هیبت باز است بر كبك نجیب
( کبک نجیب : بنده شایسته )
مر مگس را نیست ز آن هیبت نصیب
زآنكه نبود باز صیاد مگس
عنكبوتان می مگس گیرند و بس
عنكبوت دیو، بر تو چون ذباب
( ذباب : مگس-  آدمی در دام شیطان)
كرّ و فرّ دارد، نه بر كبك و عقاب
بانگِ دیوان، گله بان اشقیاست
( اشقیا : گناهکاران )
بانگ سلطان، پاسبان اولیاست
تا نیامیزد ، بدین دو بانگِ دور
قطره یی از بحر ِ خوش با بحر ِ شور

اشاره به آیه 53 سوره فرقان : و اوست آن که دو دريا را کنار يکديگر روان ساخت; اين يکى خوشگوار و شيرين است و اين يکى ناگوار و سخت شور است ، و ميان آن دو حايلى استوار پديد آورد و آنها را باز داشت از اين که به يکديگر بياميزند .

پرتویی از دعای عرفه

$
0
0

عارفان همیشه به ما گفته اند که از معشوق نمی توان گله کرد . لطف و  قهر معشوق هر دو درس است و هر دو لطف :
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشق بازان چنین مستحق هجرانند ( حافظ)

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد
بوالعجب من عاشق این هر دو ضد ( مولانا )

بالاتر اینکه این تفاوت رفتار معشوق  با عاشق ،  چشم عاشق عارف را بازمیکند :
یک لحظه داغم میکشی یک دم به باغم میکشی
پیش چراغم میکشی تا وا شود چشمان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
گر دلبرانه بنگری در جان سرگردان من  ( مولانا )

سراپای زندگی او چنین وصال و فراق عاشقانه ای است و این یکی از مهترین ارکان زندگی عاشق می باشد .
آمد و شد حوادث گوناگون برای عارف معنای دیگری دارد . در حالت  بسط و وجد و شرور و نزدیکی با محبوب نباید آن را همیشگی بداند و همچنین در قبض و هجر و فراق حق ندارد تصور کند که این حال بر او پاینده خواهد بود . بنابراین نه  مغرور خواهد بود و نه مایوس .
نکته قابل توجه اینجاست که فرد در راه دعا چیزی از خدا نمیخواهد بلکه حال خود را شرح میدهد ابراز عشق میکند و میگوید که در ضمیر و زوایای روحش چه میگذرد .
این دعای عارفی است که تنها فکرش زیارت دوست ، ملاقات با حبیب ، و به او نزدیک شدن است و از سرگردان شدن در آثار ، ملول است و رنج ها و ناگواری های روزگار برای او هیچ است . برای او رنج اصلی ، رنج دوری و هجران و فراق است .
او با صد هزار چشم ، صد هزار جلوه ی خداوندی را تماشا می کند و تازه باز هم گرسنه ی منظره های بیشتر است . خداوند به خود آشکار است ، نه به واسطه ی چیزهای دیگر ، آفتابی است خود دلیل خود .به همین سبب ،  جستجو از دلیل برای خدا ، شان نابینایان و ظلمت زدگان است . این نوع دیدن برای کسانی است که از راه گیسوی سیاه معشوق می خواهند او را بشناسند زیرا تاب نگاه در چشمان او را ندارند .
قدح ، چون دور ما باشد به هوشیاران مجلس ده
مرا بگذار تا حیران بماند چشم در ساقی  ( حافظ)

زندگی یک معامله است ، یعنی خود را فروختن و در عوض آن چیزی بهتر ستاندن. 
من غلام آنکه نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود
من غلام آن مس همت پرست
کو به غیر کیمیا نارد شکست  ( مولانا )

همه انسان ها در سودای زندگی ضرر میکنند جز کسانی که از عشق پروردگار بهره ای برده اند .
عاشق شو از نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی  ( حافظ )

در میان دعا درخواست هایی از خداوند شده که بسیار قابل تامل است :
بحث بر سر معاش و آب و نان و فرزند نیست . آنچه برای عارف مطرح است درد و رنج فراق و تمنای وصال است . اینها جان دعاهای یک عارف است . او در یاد معشوق از خود هم غافل است .
چنان پر شد فضای خانه از دوست
که فکر خویش گم شد از ضمیرم ( حافظ)
التماس دعا ...

بخش هایی از : پرتویی از دعای عرفه
 از کتاب : حدیث بندگی و دلبردگی ( دکتر عبدالکریم سروش )


تمثیل گریختن مومن و بی صبری او در بلا (بخش اول )

$
0
0

سلام به دوستان عزیز
چندی پیش که داستان وکیل صدر جهانرا آغاز کردم ،  تصمیم گرفتم داستان های در دل این داستان را جداگانه برای شما بنویسم ، یکی از این داستان ها مسجد مهمان کشبود و یکی دیگر از داستان ها که امروز شروع می کنم داستان کدبانو و نخود است . که البته کوتاه است و بسیار پربار ... فکر میکنم در دو یا سه بخش این داستان رو برای شما بنویسم .  در این داستان نخود ، مومن بی صبر است و آتش ، نامرادی ها و سختی های راه حق  :

نخود در دیگ میجوشید و در دام آب و آتش بود و هر باز که به سر دیگ می آمد به کدبانو میگفت : آخر تو که مرا خریدی دیگر چرا سر من این بلاها را می آوری ؟؟

کدبانو بر سر او کفگیر میزد و می گفت : خوب بجوش و از آتش گلایه نکن که  همان روز که در باغ و بستان آب میخوردی و سبز شدی برای همین روز بود . این جوشیدن در دیگ چاشنی و طعم به تو می دهد . این کار برای خار کردن تو نیست بلکه برای این است که تو قابلیت این را پیدا کنی که با جان بیاویزی ( رفتن به مراتب بالاترکمال ) ...


تمثیل گریختن مومن و بی صبری او در بلا ، به اضطراب و بی قراری نخود و دیگر حوایج در جوش  دیگ ، و بر دویدن تا بیرون جهند


4162 بنگر اندر نخودی ،  در دیگ چون
می جهد بالا ؟چو شد ز آتش زبون
هر زمان نخود برآید وقت جوش
بر سر دیگ و برآرد صد خروش
كه : چرا آتش به من در میزنی ؟
چون خریدی، چون نگونم میكنی ؟
میزند كفلیز كدبانو كه : نی
خوش بجوش و برمَجِه ز آتش كُنی
زآن نجوشانم كه مكروه منی
بلكه تا گیری تو ذوق و چاشنی
تا غذا گردی، بیامیزی به جان
بهر خواری نیستت این امتحان
آب میخوردی به بستان، سبز و تر
بهر این آتش بُدَست آن آب خَور


ابتدا رحمت خداوندی سرمایه ی وجودی ما را به جایی میرساند که بتوانیم آن را در راه حق به کارگیریم. باید چیزی به دست آوری تا بتوانی آن را در مقابل عشق حق ببازی  . و هنگامی که هر چه داشته ای در دستانت به او تقدیم کردی آنگاه او با رحمت بی حد خود ، تو را در آغوش خواهد کشید  ...

رحمتش سابق بُدَست از قهر، زآن
تا ز رحمت گردد اهل امتحان
رحمتش بر قهر از آن سابق شده ست
تا كه سرمایۀ وجود آید به دست
زانكه بی لذت نروید لحم و پوست
چون نروید، چه گدازد عشق دوست ؟
زآن تقاضا ، گر بیاید قهرها
تا كنی ایثار آن سرمایه را،
باز لطف آید برای عذر او
كه : بكردی غسل و برجستی ز جُو


باید تسلیم این رنج شوی تا پلکانی شود برای بالا رفتن تو ، به سمت او . در آن هنگام است که نعمت ها به سوی تو سرازیر می شود که در این بین نعمت اصلی رسیدن به پروردگار است .
پرودگار میگوید : مانند اسماعیل در برابر من آماده ی قربانی شدن باش . من تو را قربانی خواهم کرد و سر تو را خواهم برید ، لیک این مردن ، مردن دیگری است .وقتی به آن رسیدی میبینی این زندگی حقیقی و جاودان بوده است و آنچه تاکنون عزیز میداشتی مردنی بیش نبوده . تمام این داستان ها در اصل سخنی به جز تسلیم نیست . اگر در این جوشیدن تسلیم شدی ، از آب و گل مادی جدا میشوی و به جان می پیوندی . پس از صفات انسانی ات جدا و در صفات حق  فنا شو .
 در تمام ابیات پس از این صحبت جدا شدن از مادیات و جلوه های مادی و پیوستن به دنیایی فراتر از این عالم ماده ، یعنی عالم معنا است . 

گوید:ای نخود! چریدی در بهار
رنج، مهمان تو شد، نیكوش دار
تا كه مهمان باز گردد شكر ساز
پیش شه گوید ز ایثار تو باز
تا به جای نعمتت ، منعم رسد
جمله نعمتها برد بر تو حسد
من خلیلم، تو پسر، پیش بِچُك
سر بنه، "إنی أرانی أذبحك"
سر به پیش قهر نِه، دل بر قرار
تا ببرم حلقت اسماعیل وار
سر ببرم، لیك این سر آن سری است
كز بریده گشتن و مردن  بری است
لیك مقصود ازل تسلیم توست
ای مسلمان! بایدت تسلیم جُست
ای نخود! میجوش اندر ابتلا
تا نه هستیّ و نه خود ماند تو را
اندر آن بستان اگر خندیده ای
تو  ُگل ِ بُستان ِ جان و دیده ای
گر جدا از باغ آب و گِل شدی
لقمه گشتی، اندر اَحیا آمدی
شو غذا و قوّت و اندیشه ها
شیر بودی، شیر شو در بیشه ها
از صفاتش رُسته ای والله نخست
در صفاتش باز رو چالاك و چُست
ز ابر و خورشید و ز گردون آمدی
پس شدی اوصاف ، و گردون بَرشدی
آمدی در صورت باران و تاب
( تاب : تابش خورشید )
میروی اندر صفاتِ مستطاب
(صفات پاک حق )
جزو شید و، ابر و، انجمها بُدی
نفس و فعل و قول و فكرت ها شدی
هستی حیوان شد از مرگ نبات
راست آمد "اقتلونی یا ثقات "
چون چنین بُردی است ما را بَعدِ مات
راست آمد "إنّ فی قتلی حیات"

( اشاره به سخن حلاج : مرا بکشید ای دوستان راستین ، که به راستی زندگی در این کشتن است )


فعل و قول صدق شد قوتِ بشر
تا بدین معراج شد سوی فلك
آنچنان كان طعمه شد قوتِ بشر
از جمادی بر شد و، شد جانور
این سخن را ترجمۀ پهناوری
گفته آید در مقام دیگری
كاروان دایم ز گردون میرسد
تا تجارت میكند، وا میرود

( مولانا این صحبت را در اینجا ناتمام میگذارد ، که در داستان وکیل صدر جهان در این باره شرح داد و خواندیم : از جمادی مردم و نامی شدم ... )


حال  که حکایت زندگانی در این است سعی کن با اختیار و شیرین به این سمت حرکت کنی ، به هر حال این جریانی است که تو را با خود خواهد برد و با اختیار در آن گام نهادن به مراتب آسان تر و شیرین تر است تا با اجبار و کراهت رفتن ...

پس برو شیرین و خوش با اختیار
نی به تلخی و كراهت، دزد وار


سپس مولانا به این نتیجه می رسد که این رنج ها ، اگردرست بنگری رنج نیست . مانند دارویی تلخ ، اما درمانگر است ...
( در رسم قدیم ، انگورهای پاییزی را در زیر برف و یخ مدفون می کردند ، تا فاسد نشود و در زمستان و اوایل بهار مصرف  شود ) 

زآن ، حدیث تلخ میگویم تو را
تا ز تلخیها فرو شویم تو را
ز آب سرد، انگور افسرده رَهَد
سردی و افسردگی بیرون نهد
تو ز تلخی چونكه دل پر خون شوی
پس ز تلخیها همه بیرون روی









پایان داستان کدبانو و نخود

$
0
0


سلام به دوستان عزیز

این هم ادامه و پایان داستان کدبانو و نخود

در این ابیات نخود داستان ما که از راز این جوشیدن و سوختن آگاه شده ، خود را به دست پیر  می سپارد ، زیرا دانسته که پروردگار او را شایسته ی سیر الی الله دانسته .

اگر قرار است این راهی باشد برای کمال ، پس من خودم را به تو که مانند یک معمار  قرار است مرا بسازی می سپارم و این رنج ها نیز برای من خوش آیند است . این رنج ها است که مرا از زندگی مادی و اندیشیدن به امور بی اهمیت جدا می کند  و در عالم معنا جای میدهد .

تمثیل صابر شدن مومن چون بر شرّ و خیر بلا واقف شود

4199 سگ، شكاری نیست، او را طوق نیست
خام و ناجوشیده، جز بی ذوق نیست
گفت نَخّود: چون چنین است، ای ستی
( ستی : بانوی بزرگ )
خوش بجوشم، یاری ام ده راستی
تو در این جوشش چو معمار منی
كفچلیزم زن، كه بس خوش میزنی
( کفچلیز= کفگیر )
همچو پیلم، بر سرم زن زخم و داغ
تا نبینم خواب هندستان و باغ
تا كه خود را دَر دَهَم در جوش ، من
تا رهی یابم در آن آغوش من
زان كه انسان، در غِنا طاغی شود
(طاغی = نافرمان )
همچو پیل خواب بین، یاغی شود
پیل چون در خواب بیند هند را
پیلبان را نشنود، آرد دَغا
( دغا = ناراست و دغل )


در اینجا کدبانو در اصل پیری است که مرید را به سمت کمال رهنمون است . او می گوید من هم مانند تو زمانی خام بودم و با مجاهده ی سوزاننده و سخت به اینجا رسیدم . من هم مراتب هستی را از جمادی تا آدمی پیموده ام ، پیش از آن که روح در قالب تن بیاید ، و بعد مدتی در قالب تن ، و بعد در اثر جوشیدن در این مراحل ، به جایی رسیدم که حس خود را به ادراک عوالم معنوی توانا سازم و پس از آن زندگی مادی را فراموش و روح گشتم ... من در همان مرحله جمادی هم به پیوستن به عالم معنا می اندیشیدم .
در اینجا مولانا به نکته  بسیار ظریفی اشاره میکند : سخن حق در کسی اثر دارد که به درجه ای از شایستگی رسیده باشد ، باید از خداوند بخواهی که به این درجه برسی .  مشکل از تعلیمات ادیان و پیامبران نیست که اینگونه بعضی از افراد با آن به انحراف کشیده شده اند ،  بلکه این مشکل از انسان هایی است که دغدغه ی رفتن در راه کمال را از دست داده اند .  مانند طنابی که به جای کمک گرفتن از آن برای بالا رفتن ، با آن به درون چاه رفته اند ، این مشکل از طناب نیست که از درون آنهاست .

عذر گفتن كدبانو با نخود ، و حكمت در جوش داشتن كدبانو نخود را

4206 آن ستی گوید ورا كه: پیش از این  ( آن ستی : همان کدبانو )
من چو تو بودم ز اجزای زمین
چون بنوشیدم جِهاد آذری
( جهاد آذری : مجاهده ی سوزاننده و سخت )
بس پذیرا گشتم و اندر خوری
مدتی جوشیده ام اندر زَمَن
مدتی دیگر درون دیگ تن
زین دو جوشش، قوّت حس ها شدم
روح گشتم، پس تو را اُستا شدم
در جمادی گفتمی : ز آن می دوی
تا شوی علم و صفات معنوی
چون شدم من  روح، پس بار دگر
جوش دیگر: كن ز حیوانی گذر
از خدا می خواه تا زین نكته ها
در نلغزی و رَسی در مُنتها
زان كه از قرآن بسی گمره شدند
ز آن رسن قومی درون چه شدند
مر رَسَن را نیست جُرمی، ای عنود!
( عنود : بدخواه و لجوج )
چون تو را سودای سربالا نبود
( سودای سر بالا : میل به کمال )

طالب بی قرار شو ...

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش ...

$
0
0
سلام به دوستان عزیز

به مناسبت این ایام که بخشی اش رو پشت سر گذاشتیم و بخشی رو پیش رو داریم تصمیم گرفتم داستانی از دفتر ششم مثنوی برای شما به صورت خلاصه نقل کنم که امیدوارم مورد توجه شما قرار بگیره .

این حکایت ، تعبیری معرفت اندیشانه از واقعه ی کربلاست . مولوی از کسانی است که به طور مشخص نسبت به شخص امام حسین و حرکت او ارادت می ورزید  و یاد او را زنده و محترم میداشت .

در این حکایت مولانا در مورد غریبی صحبت می کند که در روز عاشورا به شهر حلب رسید  ( در سوریه کنونی ) و دید که شیعیان آن شهر مشغول عزاداری هستند . پرسید که این عزاداری چیست و برای کیست ؟ گفتند : مگر نمی دانی ؟ برای جانی است که از تمام جان های جهان گرانبهاتر است و داستان عاشورا برای او گفتند .  غریب پرسید : مگر این داستان دیروز یا پریروز اتفاق افتاده ؟ گفتند: خیر ، هفت قرن پیش اتفاق افتاده . گفت : پس لابد تازه خبر به شما رسیده ؛ پس بهتر است به بی خبری خود بگریید . این همه خواب بودن عزاداری لازم دارد ، نه آن حادثه .
مولانا نگاه تحلیل گرایانه ای به این قضیه دارد و میگوید حالا به فرض که این حادثه دیروز و در همین نزدیکی ها اتفاق افتاده باشد ،  آیا تنها عکس العمل ممکن در مقابل آن حادثه آه و زاری و گریه و سوگواری است ؟ آیا عکس العمل دیگری در خور نیست ؟
جواب مولانا این است که آن واقعه چهره های دیگری هم دارد که بسیار زیبا و دلرباست . بله از یک طرف او را کشتند ؛ این وجه غم انگیز واقعه است ، اما از سوی دیگر ،  آن روح بلند ، رها شد . شما به شکستن قفس نظر کنید ، به آزاد شدن مرغ جان این سلطان از زندان نظر کنید . ببینید که او با این رهیدن شاد است . میتوان شادی او را دنبال کرد . او دیگر غمناک نیست . او دچار تاسف و اندوه نیست . شاید تنها حظ و نصیب ما خفتگان و غافلان و زندانیان اندوه خوردن باشد ؛ اما برای کسی که قفس شکستن را میبیند نوبت طرب و شادی است .
 
782 روز عاشورا همه اهل حلب
بابِ اَنطاکيه اندر تا به شب ،
گرد آيد مرد و زن جمعي عظيم
ماتم آن خاندان دارد مُقيم
ناله و نوحه کنند اندر بُکا ( بکا : گریه ) 
شيعه عاشورا ، براي کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان
کز يزيد و شمر ديد آن خاندان
نعره‌هاشان مي‌رود در وَيل و وَشت
پر همي‌گردد همه صحرا و دشت
يک غريبي شاعري از ره رسيد
روز عاشورا ، و آن افغان شنيد
پرس پرسان مي‌شد اندر افتقاد : ( افتقاد : جستجو )
"چيست اين غم ؟ بَر کِه اين ماتم فتاد ؟ "
آن يکي گفتش که : "هي ! ديوانه‌اي ؟
تو نَه‌اي شيعه ، عدو خانه‌اي
روز عاشورا ،  نمي‌داني که هست
ماتم جاني که از قرني به است ؟ "
گفت : "آري ، ليک کو دَورِ يزيد ؟
کي بُدست اين غم؟ چه دير اينجا رسيد!؟
خفته بودستيد تا اکنون شما ؟
که کُنون جامه دريديت از عزا
پس عزا بر خود کنيد اي خفتگان !
زان که بد مرگي است اين خواب گران "
روح سلطاني ز زنداني بجَست
جامه چِه درانيم ؟ و چون خاييم دست ؟ ( چون خاییم دست : چرا تاسف بخوریم ؟ )
چونک ايشان خسرو دين بوده‌اند
وقت شادي شد چو بشکستند بند
سوي شادُروان دولت تاختند ( شادروان دولت : سراپرده ی حمایت حق )
کُنده و زنجير را انداختند
روز ملک است و گش و شاهنشهي  ( گش : خوش و خوب )
گر تو يک ذره ازيشان آگهي
ور نه‌اي آگه ، برو بر خود گَري
زان که در اِنکارِ نقل و مَحشري
بر دل و دينِ خرابت نوحه کن
 که نمي‌بيند جز اين خاک کُهن ( کُهن : کهنه شونده و فنا پذیر )
ور همي ‌بيند ، چرا نبود دِلير
پشتدار و جانسپار و چشم‌سير؟  ( پشتگرم و امیدوار به حق ، آماده ی جان سپاری و بی نیاز از ظواهر این جهان )
در رُخَت کو از مي دين فرخي ؟ ( فرخی از می دین : شادی و رضایت از ادراک حقایق دین )
گر بديدي بحر ، کو کفِّ سَخي ؟( بحر : عالم غیب و اسرار الهی  - کف سخی : دست بخشنده )
آن که جو ديد ، آب را نکند دِريغ

خاصه آن کو ديد آن دريا و ميغ ( دریا و میغ : منظور همان عالم غیب و ابر رحمت و عنایت های حق است )


مولانا انسان عاشقی بود و عشق را نه تنها دانسته که چشیده بود ؛و میکوشید حتی در زشت ترین زشتی ها همواره عنصر زیبایی را ببیند ؛ لذا  وقتی به حادثه کربلا نگاه میکند نیز ، آن را یک حادثه ی عاشقانه ی زیبای دلربای ایثارگرانه میبیند و مست آن می شود .

http://nazaninjam.persiangig.com/ghomar.jpg

برایمطالعه ی بیشتر میتونید به کتاب "قمار عاشقانه "دکتر سروش مراجعه کنید .

آن که بی‌باده کند جان مرا مست کجاست

$
0
0


http://nazaninjam.persiangig.com/aan%20ke%20bi%20bade%20konad%20jane%20mara%20mast.jpg


آن که بی‌باده کند جان مرا مست کجاست

و آن که بیرون کند از جان و دلم دست کجاست ؟

و آن که سوگند خورم جز به سر او نخورم

و آن که سوگند من و توبه‌ام اشکست کجاست ؟

و آن که جان‌ها به سحر نعره زنان اند از او

و آن که ما را غمش از جای ببرده‌ ست کجاست ؟

جان جان‌ست ، وگر جای ندارد چه عجب ؟

این که جا می‌طلبد در تن ما هست کجاست ؟

پرده روشن دل بست و خیالات نمود

و آن که در پرده چنین پرده دل بست کجاست ؟

عقل تا مست نشد ،  چون و چرا پست نشد

و آن که او مست شد ، از چون و چرا رست ، کجاست ؟


غزلیات شمس


بیدار كردن ابلیس معاویه را ... (بخش اول )

$
0
0

سلام به دوستان عزیز

داستانی که از امروزآغاز میکنیم  و در دفتر دوم مثنوی قرارداره ،  سخن از گفتگوی معاویه و شیطان است . معاویه نزد شیعیان بسیار مطعون ،  اما نزد اهل سنت محترم است به استثناء برخی از متفکران و روشنفکران اهل سنت . **

البته باید به این نکته توجه داشت که مولانا برای بیان درس هایش از همه چیز کمک میگیرد و به نظر شخصی من ، نگاه اش فراتر از نام ها و شخصیت هاست . این داستان یک داستان ساختگی است و منبعی به غیر از مولانا ندارد . البته در جاهایی ما گفتگوهایی بین صوفیان و شیطان داریم اما مولانا این داستان را به نظریات خود در مورد شیطان اختصاص داده است .

در این داستان مولانا تکیه بر این موضوع دارد که باید نگاه بدبینانه ای به نفس و استدلال های او داشت ، تا وقتی که نفس به مرتبه ی "نفس مطمئنه "  برسد . نفس مطمئنه به تصریح قرآن کریم ( سوره فجر ، آیه 28 ) از خداوند خشنود و خداوند نیز از او خرسند است .
این داستان را میتوانیم بگوییم مجادله عقل ( معاویه ) و نفس ( شیطان )  است . 
در ابتدای داستان تصویری از معاویه میبینیم که در گوشه ی قصر خود خوابیده و خسته از مزاحمت های مردم تمام درها را بسته است .
مردی او را از خواب بیدار میکند و معاویه متعجب میشود از اینکه چه کسی به حریم امن او راه پیدا کرده . به دنبال او میگردد و میفهمد که او در حقیقت شیطان است و شیطان میگوید که او را بیدار کرده تا از نماز بازنماند و به مسجد بشتابد و به روایتی از پیامبر اکرم اشاره میکند که : در به جا آوردن نماز  قبل از انقضای زمانش و توبه کردن پیش از رسیدن مرگ ، شتاب کنید . **
معاویه متعجب می شود و پاسخ میدهد که تو شیطانی و کار تو دعوت به نیکی و خیر نیست ، تو دزدی و مگر می شود تو برای پاسبانی به خانه من آمده باشی ؟

بیدار كردن ابلیس معاویه را كه : خیز ، وقت نماز است
2614 در خبر آمد كه آن معّاویه
خفته بُد در قصر ، در یك زاویه
قصر را از اندرون در بسته بود
كز زیارتهای مردم خسته بود
ناگهان مردی ورا بیدار كرد
چشم چون بگشاد ، پنهان گشت مرد
گفت : اندر قصر، كس را ره نبود
كیست كین گستاخی و جرات نمود؟
ِگرد برگشت و طلب كرد آن زمان
تا بیابد زآن نهان گشته، نشان
از پس در مُدبِری را دید، كو 
مدبر : بخت برگشته -  در اینجا رانده ی درگاه حق
در پس پرده نهان میكرد رو
گفت : هی! تو كیستی؟ نام تو چیست؟
گفت : نامم فاش ، ابلیس شقی است 
شقی : بدبخت
گفت : بیدارم چرا كردی به جِد؟
راست گو با من ، مگو بر عكس و ضد

از خر افگندن ابلیس معاویه را و روپوش کردن و جواب گفتن معاویه او را

از خر افگندن : گمراه کردن - از مقصود باز داشتن

2622 گفت : هنگام نماز آخِر رسید
سوی مسجد زود می باید دوید
عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت
مصطفی ، چون دُرّ معنی می بسُفت
گفت : نی نی، این غرض نبود تو را
كه به خیری رهنما باشی مرا
دزد آید از نهان در مسكنم
گویدم كه : پاسبانی می كنم
من كجا باور كنم آن دزد را؟

دزد كی داند ثواب و مزد را؟


** دکتر سروش :سخنرانی معاویه و شیطان - کتاب : قمار عاشقانه

باز جواب گفتن ابلیس معاویه را (بخش دوم )

$
0
0
سلام به دوستان عزیز


در قسمت قبل دیدیم که شیطان ، معاویه را بیدار کرد که نمازش قضا نشود و معاویه به این عمل بدبین بود که چگونه از شیطان با این پیشینه چنین عملی سر زد .  در این بخش پاسخ شیطان به معاویه را میشنویم .
او خود را از جمله فرشتگان مقرب الهی و ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت معرفی میکند که رانده شدگی و دور افتادگی او موقتی است و دوباره به جایگاه نخست خود باز خواهد گشت . مولانا در این بخش  از جانب شیطان دور افتادگی و عشق به خداوند را بیان کرده که در اصل از دل خود او بر می خیزد .
در ضمن باید به این نکته هم اشاره کنم که شور به پا شده در دل و جاری شده بر زبان مولانا ،  به یاد عشق شمس و در ورای او ، خدای شمس ، است . گویی در این ابیات شیطان فراموش شده و مولانا از دل خود سخن می گوید .
آفرینش تجلی کرم اوست . مولانا اصل آفرینش را بر لطف و بخشش خدا می داند و قهر او را ماده ی بیگانه ای که غبار آسا بر آن نشسته و دیر یا زود بر خواهد خاست . و حتی در زیر همین قهر هم کرم او قرار گرفته است .
به قول حافظ : آه از این لطف به انواع عتاب آلوده .
احسان خداوند بی غرض است . رایگان و بی توقع و چشمداشت می بخشد . دیگ احسان او مدام در جوشش است و گنج وجود او از فرط پری چاک می کند . سراسر خلقت کریمانه است و نه حتی عادلانه .زیرا عادلانه یعنی به اندازه ی استحقاق ما ، اما خداوند بی استحقاق می بخشد .

باز جواب گفتن ابلیس معاویه را
2627 گفت : ما اول فرشته بوده ایم
راه طاعت را بجان پیموده ایم
سالكان راه را محرم بُدیم
ساكنان عرش را همدم بُدیم
پیشۀ اول كجا از دل رود؟
مهر اول كی ز دل بیرون شود؟
در سفر گر روم بینی یا  ُختن
از دل تو كی رود حُب الوطن؟
ما هم از مستان این می، بوده ایم
عاشقان درگه وی بوده ایم
ناف ما بر مهر او ببریده اند
عشق او در جان ما كاریده اند
روز نیكو دیده ایم از روزگار
آب رحمت خورده ایم اندر بهار
نی كه ما را دست فضلش كاشته ست؟
از عدم ما را نه او برداشته ست؟
ای بسا كز وی نوازش دیده ایم
در گلستان رضا گردیده ایم
بر سر ما دست رحمت می نهاد
چشمهای لطف بر ما می گشاد
وقت  طفلی ام ، كه بودم شیر جو
گاهواره م را كه جنبانید؟ او
از كه خوردم شیر، غیر شیر او؟
كه مرا پرورد، جز تدبیر او؟
خوی كان با شیر رفت اندر وجود
كی توان آن را  ز مردم واگشود؟
گر عتابی كرد دریای كرم
بسته كی گردند درهای كرم؟
اصل نقدش ، لطف و داد و بخشش است
قهر بر وی چون غباری از غِش است
از برای لطف عالم را بساخت
ذره ها را آفتاب او نواخت


حتی گوشمال فراق برای آن است که انسان قدر ایام وصال را بداند . یعنی آن هم حکمت دارد . و از سر لجبازی یا عاشق آزاری نیست :
فرقت ، از قهرش اگر آبستن است
بهر قدر وصل او دانستن است
تا دهد جان را فِراقش گوشمال
جان  بداند قدر ایام وصال


پیامبر فرموده که خلقت خداوند جوادانه بوده نه تاجرانه . و "جود"مرتبه ای برتر از عدل است .
گفت پیغمبر كه حق فرموده است:
قصد من از خلق، احسان بوده است
آفریدم تا ز من سودی كنند
تا ز شهدم دست آلودی كنند
نه برای آن كه تا  سودی كنم
و ز برهنه من قبایی بركنم


شیطان می گوید : چشم من در او خیره مانده و او همچنان در قلب من جای دارد و می دانم حتی عتابش با من "حادث "است . یعنی آنچه زوال ناپذیر و اصل و پابرجاست ، جود و کرم خداوند است و قهر او "حادث"و ناپایدار است و بالاخره فناپذیر است و من به اصل که رحمت اوست بازخواهم گشت :
چند روزی گر ز پیشم رانده است
چشم من در روی خوبش مانده است
كز چنان رویی، چنین قهر، ای عجب!
هر كسی مشغول گشته در سبب
من سبب را ننگرم، كان حادث است
زانكه حادث، حادثی را باعث است
لطف سابق را نظاره میكنم
هر چه آن حادث، دو پاره میكنم


در اینجا شیطان به توجیه این گناه خود می پردازد  . او می گوید که این ترک سجده معلول حسد غیورانه بود . و عشق خالی از غیرت وجود ندارد . کاری که من کردم عصیان و مخالفت با خدا و کافرانه نبود بلکه غیرت ورزی عاشقانه بود . غیرت یعنی کوتاه کردن دست نامحرم از حریم دوست و شیطان در اینجا مدعی عاشقی است :

ترك سجده، از حسد گیرم كه بود
آن حسد از عشق خیزد، نز جُحود
هر حسد از دوستی خیزد یقین
كه شود با دوست غیری همنشین
هست شرط دوستی، غیرت پزی
همچو شرط عطسه، گفتن : دیر زی


در اینجا شیطان دومین دفاعیه خود را عرضه می کند و می گوید : اصلا نقشه ریز و مدبر صحنه ی خلقت من نبودم . دیگری بود . با دید کلا ن اگر بنگرید مرا معذور خواهید داشت . خداوند بساط بازی را چیده بود و مهره ها را نهاده بود و از من خواست بازی کنم . من دیگر چه می توانستم بکنم  ؟ مگر من می توانستم جلوی نقشه ی او را بگیرم ؟ عصیان نکنم تا آدم به زمین نرود و آدمیان پدید نیایند و بهشت و جهنم خالی و عبث بماند ؟ من یک حلقه از زنجیر بلندی بودم که همه باید در جای خود مینشستند . من یک بازیگر از یک صحنه ی نمایش بودم که باید نقش خود را بیچون و چرا بازی می کردم . مرا چرا ملامت میکنید ؟ من مستحق کیفرم یا پاداش ؟ کارگزاران وفادار را تحسین می کنند یا تقبیح ؟
نتیجه ی  ناگزیر این بازی این بود که من ببازم و من نیز باختم ، هم خود را و هم بازی را . خدا صحنه را آراست . یکی را آدم کرد تا بر او سجده برند و مرا شیطان کرد تا از سجده ی آدم سر باز زنم  .از من شیطانی و شیطنت می خواست و از آدم ، آدمیت . آیا با سجده ی من خلقت آدمیان ، آمدن پیامبران ، مرگ و حیات و امتحان الهی و ... همه تعطیل می شد و از اول خدا بنای انجام این کارها را نداشت  ؟
شیطان خود را در مقام رضا می داند و میگوید حتی در این بلایی که من در آن افتادم ، مات خداوند هستم و از بودن در این حال  لذت میبرم .
دوستانی که به بازی تخته نرد آشنایی دارند می دانند که در این بازی حالتی به نام ششدر وجود دارد . در این حالت مهره در خانه ی حریف گیر می افتد و حتی با آوردن بالاترین تاس که 6 است هم نمی تواند از این ششدر خارج و خود را نجات دهد . مگر اینکه حریف ، خود ششدر را باز کند . شیطان هم در مقابل خداوند خود را در ششدر میبیند که فقط با لطف خداوند می تواند از این حالت نجات پیدا کند. او خود را جزوی از کل میبیند و می گوید من قراربوده در نقش منفی بازی کنم و نمی توانم از نقش خود فرار کنم :
 
چونكه بر نطعش جز این بازی نبود
گفت : بازی كن، چه دانم در فزود؟
آن یكی بازی كه بُد من باختم
خویشتن را در بلا انداختم
در بلا هم می چشم لذات او
مات اویم، مات اویم، مات او
جزو شش، از كلّ شش، چون وارهد؟
خاصه كه، بیچون مر او را كژ نهد
هر كه ، در شش او درون آتش است
اوش برهاند كه خلاق شش است
خود اگر كفر است و گر ایمان او
دستباف حضرت است و آن ِ او


** بخش هایی از شرح ، برگرفته از کتاب قمار عاشقانه ، بخش معاویه و شیطان ، به قلم دکتر سروش

باز تقریر كردن معاویه با ابلیس مكر او را (بخش سوم )

$
0
0
سلام به دوستان عزیز
میریم سراغ ادامه ی داستان . قسمت های قبل رو میتونید از اینجا بخونید :

داستان معاویه و شیطان

معاویه در پاسخ به شیطان گفت که همه حرف هایی که زدی و استدلال ها و تمثیل ها که بیان کردی درست است و من آنها را می پذیرم و درست به همین خاطر از تو روی بر میگردانم و درست است که مدیریت عالم با خداوند است و هم اوست که آدم را در مرتبت مسجود و تو را در مقام عاصی نشانده است ، ولی چون لازمه موقعیت تو اغواگری است وظیفه من گریختن از توست . بلی ، مطابق نقشه ی خلقت یکی آتش سوزنده شده و دیگری گُل خوشبو ، ولی آیا لازمه ی قبول این تقسیم موقعیت ها آن است که بین آتش و گل فرق نگذاریم ؟ ما میتوانیم تصدیق کنیم که سوزندگی آتش مطابق نقشه آفرینش است و در عین حال به خاطر پرهیز از سوختن از آن دوری کنیم .

بنابراین حتی اگر بپذیریم که از ابتدا بنا بوده در عالم ، موجود عصیانگر و اغواگری به نام شیطان پدید آید ، باز هم فرق میان شیطان و غیر شیطان منتفی نمی شود .

باز تقریر كردن معاویه با ابلیس مكر او را

2662 گفت امیر او را كه : اینها راست است
لیك بخش تو از اینها كاست است
صد هزاران را چو من تو  رَه زدی
حفره كردی، در خزینه آمدی
آتشی، از تو نسوزم، چاره نیست
كیست كز دست تو جامه ش پاره نیست؟
طبعت ای آتش، چو سوزانیدنی است
تا نسوزانی تو چیزی، چاره نیست


این سوزانندگی را در درون تو قرار داده اند و اصلا معنای "لعنت"همین است . مولانا در اینجا سر لعنت الهی را گفته است  . لعنت خداوند این بود که او را مانند آتشی سوزنده کرده . به عبارت دیگر لعنت باری همان نقشی است که او به شیطان داده است پس در واقع لعنت توصیفی از وضعیت و نقش شیطان است و در آن مذمتی وجود ندارد .

لعنت این باشد كه سوزانت كند
اوستاد جمله دزدانت كند


معاویه  در اینجا سپر انداخته می گوید : من در برابر تو که در برابر  خداوند حجت آوردی چه می توانم بگویم ؟ قطعا خدعه و نیرنگی در کار تو نهفته است . من باطن مکر تو را در نمی یابم اما میدانم که در این کار خللی هست . تو مانند شکارچیانی هستی که صدایشان را شبیه مرغان میکنند تا فریبشان دهند و آنها را به دام اندازند .

با خدا گفتی، شنیدی ، رو برو
من چه باشم پیش مكرت ای عدو؟
معرفت های تو چون بانگ صفیر
بانگ مرغان است، لیكن مرغ گیر
صد هزاران مرغ را، آن  ره  زدست
مرغ غِرّه، كاشنائی آمده ست
در هوا چون بشنود بانگ صفیر
از هوا آید شود اینجا اسیر


در اینجا معاویه برای اینکه فرض خود را در مورد اغواگری شیطان ثابت کند ، از فریب های شیطان ، هفت مورد را به عنوان نمونه ذکر میکند : 1- مسبب عذاب قوم نوح 2- مسبب طوفان سهمگین بر قوم عاد 3- سنگسار شدن قوم لوط  4- عذاب شدن نمرود به وسیله پشه ای که از راه بینی به مغز او وارد شد 5- فریب خوردن فرعون در ادعای خدایی 6- نا اهل شدن ابولهب 7- ابوجهل شدن ابوحکم
 
قوم نوح از مكر تو در نوحه اند
دل كباب و سینه شرحه شرحه اند
عاد را تو باد دادی در جهان
در فگندی در عذاب و اندُهان
از تو بود آن سنگسار قوم لوط
در سیاهابه ز تو خوردند غوط
مغز نمرود از تو آمد ریخته
ای هزاران فتنه ها انگیخته
عقل فرعونِ ذَكیِّ فیلسوف
كور گشت از تو، نیابید او وقوف
بولهب هم از تو نااهلی شده
بوالحكم هم از تو بوجهلی شده


تو همان مهره ی فرزین ( وزیر ) هستی که راه را بر مهره های حریف میبندی تا او را مات کنی . و این دشمنی تو دامان همگان را گرفته و پیروی از تو آدمی را در طوفان خشم الهی گرفتار میکند .

ای بر این شطرنج بهر یاد را
مات كرده صد هزار استاد را
ای ز فرزین بندهای مشكلت
سوخته دلها، سیه گشته دلت
بحر مكری تو، خلایق قطره ای
تو چو كوهی، وین سلیمان ذره ای

در اینجا مولوی به داستان حضرت نوح و پسرش اشاره میکند که از سوار شدن به کشتی سر باز زد و گفت من به کوه پناه میبرم تا از آب مصون بمانم . ولی نوح شرط مصون ماندن را پناه به خداوند و رحمت او  دانست .

كه رهد از مكر تو ای مُختَصِم !
غرق طوفانیم، الا من عُصِم

بسا ستاره ی سعد را که سوزاندی و بسا جمعیت ها را از هم پاشیدی . بهروزی را به تیره روزی بدل کردی . تاریخ عمر تو پر از اغواگری  و وسوسه انگیزی است . سخنان فریبنده و عقل پسند بر زبان میرانی ، اما نفس آدمیان را فربه میکنی .

بس ستارۀ سعد، از تو محترق
بس سپاه و جمع، از تو مفترق


باز جواب گفتن ابلیس معاویه را (بخش چهارم )

$
0
0
سلام به دوستان عزیز
من فکر میکنم این بخش یکی از زیباترین و قابل تامل ترین بخش های این داستان هست .
در ضمن قسمت های قبل را میتونید از اینجا مطالعه کنید :



داستان معاویه و شیطان
دیدیم که در بخش قبل معاویه به شیطان گفت که در هر حال تو مانند آتشی و باید از تو حذر کرد زیرا خیلی ها به خاطر تو نیست و نابود شده اند .

با این همه ابلیس در دادن پاسخ به معاویه در نمی ماند و حمله ی دیگری را تدارک میبیند و خطاب به معاویه میگوید : اگر به سخنان من با دقت گوش کنی ، گرهی ناگشوده نمی ماند : من جز محک چیزی نیستم .
شیطان تا اینجا پله پله حرف های خود را به کرسی نشانده است ، او در نوبت قبل با عبارت پردازی و دلیل آرایی ، معاویه را مجاب می کند که هر آفریده ای ، نقشی در نظام هستی دارد که در انتخاب آن نقش ، خودش نقشی نداشته است .
شیطان در اینجا میگوید که : تو درست میگویی . من هم رتبه ی مهره ها را یکسان نمی دانم و میدانم که آب و آتش فرق دارند . و درست است که باید ازآتش حذر کرد اما تو چرا من را به آتش تشبیه میکنی ؟ این تشبیه غلط است من در مجموعه خلقت نقش محک و معیار دارم ، معیار که چیزی نمی آفریند ، کار او صرفا تمییز دادن است .
من کسی را بد یا نیک نمی کنم ، من فقط بدها و خوب ها را می شناسانم . به من نقش آفرینندگی نداده اند ، من آفریننده ی خوب و بد نیستم ، من در حکم ترازو هستم ، وزن ها را نشان میدهم ، اما خود به اشیاء سبکی و سنگینی نمی بخشم .
برای تمییز دادن شیر و سگ کافی است پاره ای استخوان جلوی حیوان بیندازی ، اگر به سمت استخوان رفت معلوم می شود سگ است وگرنه شیر . من هم شیر و سگ را به همین استخوان انداختن از هم تشخیص میدهم.
یا اینکه من مانند صرافی هستم : کار من مشخص کردن عیار سکه است ، اگر سکه ای تقلبی بود و روسیاه ازآب در آمد ، بر من ملامتی نیست . آنکه ناخالص است ، رازش فاش می شود . من به کسی حیوانیت نمی بخشم بلکه علف میریزم و آن که از جنس حیوان است به سمت آن می آید .

باز جواب گفتن ابلیس معاویه را

2682 گفت ابلیسش : گشای این عَقد را
من مِحَكّم، قلب را و نقد را
امتحان شیر و كلبم كرد حق
امتحان نقد و قلبم كرد حق
قلب را من كی سیه رو كرده ام؟
صَیرَفی ام قیمت او كرده ام
نیكوان را رهنمایی میكنم
شاخه های خشک را بر می کنم
این علف ها می نهم، از بهر چیست؟
تا پدید آید كه حیوان جنس كیست


اگر گرگ و آهویی با هم جفت گیری کردند و کودکی به دنیا آمد، برای برطرف کردن شک که این آهو است یا گرگ میتوانی با ریختن گیاه و استخوان به این مسئله پی ببری .

گرگ از  آهو چو زاید كودكی
هست در گرگی ش و آهوئی شكی
تو گیاه و استخوان پیشش بریز
تا كدامین سو كُنَد او گام تیز
گر به سوی استخوان آید، سگ است
ور گیا خواهد، یقین آهو رَگ است



با همین قیاس ، انسان هم از ترکیب نفس و روح شکل گرفته است ، بسته به اینکه به چه نوع غذایی میل کند ، جنسش معلوم می شود که نفسانی است یا روحانی ، علف خوار است یا نور خوار .

قهر و لطفی جفت شد با همدگر
زاد از این هر دو ، جهان خیر و شر
تو گیاه و استخوان را عرضه كن
قوتِ نفس و، قوتِ جان را عرضه كن
گر غذای نفس جوید ، ابتر است
ور غذای روح خواهد ، سرور است
گر كند او خدمت تن، هست خر
ور رود در بحر جان، یابد گهر
گر چه این دو مختلف خیر و شراند
لیك این هر دو به یك كار اندرند
انبیا ، طاعات عرضه می كنند
دشمنان شهوات عرضه می كنند


خلاصه ی کلام ابلیس این است که ، هر چند من در دعوت به خیر و شر با انبیا اختلاف دارم ، لکن در محک بودن مثل آنهایم .

نیك را چون بَد كنم؟ یزدان نیَم
داعیم من، خالق ایشان نیَم
خوب را من زشت سازم؟ رب نَه ام
زشت را و خوب را آیینه ام



مگر من پرودگار هستم که بتوانم سرشت آدمیان را تغییر دهم ؟ من به جز آینه ای نیستم که چهره ی زشت و زیبا را چنانکه هست نشان می دهد . پس مبادا مانند آن هندوی سیاه پوست ، آینه را به جرم نشان دادن روی سیاهت بسوزانی :
     
سوخت هندو آینه از درد را
كین سیه رو می نماید مرد را
گفت آیینه :  گنه از من نبود
جُرم او را نِه که روی من زُدود.
او مرا غمّاز كرد و راست گو
تا بگویم، زشت كو و خوب كو؟


کار از من نیست ، از آن کسی است که روی آینه را صیقل داده و آن را نورخیز کرده است .
کسانی که در محکمه گواهی می دهند را فقط برای افشا و پیدا شدن حقیقت استفاده میکنند و آنها را به زندان نمی افکنند .
من مانند باغبانی هستم که خشک ها را میبرم و ترها را می پرورم . میدانم که خشک ها از من ناراضی اند و به من اعتراض می کنند اما من مثل یک باغبان به آنها می گویم که جرم آنها خشک بودن است  . خشک ها می گویند که ممکن است ما خشک باشیم اما کج نیستیم ! و من می گویم کاش کج بودید اما تر بودید . ای کاش آب حیات را جذب می کردید و در آن پرورده می شدید ، در این صورت اگر راست هم نبودید اشکالی نداشت . من چه تقصیری دارم که شما با درختان خوش وصلت نکردید ؟ پس خود را ملامت کنید نه من را . من فقط خشک و تر را از هم جدا می کنم .

من گواهم، بر گوا زندان كجاست؟
اهل زندان نیستم، ایزد گواست
هر كجا بینم نهال میوه دار
تربیت ها میكنم من دایه وار
هر كجا بینم درخت تلخ و خشك
می بُرم من  تا رهد از پُشك مُشك
خشك گوید باغبان را، كای فتی !
مر مرا چه می بُری سر، بی خطا؟
باغبان گوید: خمش، ای زشت خو
بس نباشد خشكی تو جرم تو؟
خشك گوید: راستم من، كژ نیم
تو چرا بی جُرم می بُرّی پیَم؟
باغبان گوید: اگر مسعودیی
كاشكی كژ بودیی ،  تَر بودیی
جاذب آب حیاتی گشتیی
اندر آب زندگی آغشتیی
تخم تو بَد بوده است و اصل ِ تو
با درخت خوش نبوده وصل تو
شاخ تلخ ار با خوشی وُصلت كند
آن خوشی اندر نهادش بر زند

عُنف كردن معاویه با ابلیس ( بخش پنجم )

$
0
0
سلام به دوستان عزیز
دیدیم که ابلیس گفت که من فقط نقش یک محک را دارم و تو هم بیا خودت را بر من عرضه کن تا خویشتن را بهتر بشناسی .

قسمت های قبل را میتونید از اینجا مطالعه کنید : داستان معاویه و شیطان

معاویه در برابر این اظهارات ابلیس ، از مدارای با وی دست می شوید و به درشتی به آن پاسخ میدهد: من یک بازرگان غریبه ام و از تو جنس نمی خرم . تو راهزنی و اگر در جامه ی مشتری درآیی باز هم قصد فریب داری  :
 
عُنف كردن معاویه با ابلیس
2711 گفت امیر: ای راه زن، حجت مگو
مر تو را ره نیست، در من، ره مجو
ره زنی و من غریب و تاجرم
هر لباساتی كه آری، كی خرم؟
گِرد رخت من مَگرد از كافری
تو نه ای رخت كسی را مشتری
مشتری نبود كسی را راه زن
ور نماید مشتری، مكر است و فن


معاویه پس از این عبارات ناله سر میدهد : خدایا ! از دست این دشمن به فریاد آمدم . این حسود چه در سر دارد و از من چه می خواهد ؟ اگر همچنان به سخنان خود ادامه دهد ، ای بسا که متاعم را از کفم برباید . او شیاد است و اگر به افسون خود ادامه دهد و همچنان در من بدمد ، کلاه نمدیم را از دست من خواهد ربود !

تا چه دارد این حسود اندر كدو؟
ای خدا ! فریاد ما  را زین عدو
گر یكی فصل دگر در من دَمَد
در رباید از من این رهزن ، نمد

باری معاویه که دید به تنهایی از پس شیطان بر نمی آید و احتیاجاتش را پاسخ در خور نمی تواند بدهد ، با عبارت پردازی های شیرین رفته رفته در دلش راه می یابد و راهزنانه  ، ای  بسا که متاع عقیده و ایمانش را از چنگ برباید ، به درگاه الهی روی میکند و از او مدد می جوید . از اینجا به بعد معاویه موقتا از  گفت و گو با شیطان روی بر میگرداند و با خداوند سخن می گوید :

نالیدن معاویه به حق تعالی از ابلیس ، و نصرت خواستن
2717 این حدیثش همچو دود است ای اله
دست گیر ، ار نه گلیمم شد سیاه
من به حجت بر نیایم با بِلیس
كوست فتنۀ هر شریف و هر خسیس
آدمی كو عَلَمُ الاسما – بگ است 
در تگ چون برق این سگ ، بی تگ است
از بهشت انداختش بر روی خاك
چون سمك در شست او شد از سماك
نوحۀ إنا ظلمنا میزدی
نیست دستان و فسونش را حدی


گلیم سیاه : کنایه از بدبخت و محروم از عنایت ازلی
علم الاسماء  :برگرفته از قرآن است ( سوره بقره آیه 31 )  یعنی خداوند همه ی اسماء را به آدم آموخت . 
بگ : بزرگ و آقا
تگ : دویدن
آدمی که بهشت جایگاهش بوده و در آسمان مسکن داشت ،چون ماهی در دام شیطان گرفتار شد و به خاک فرو افتاد و با خدا نالید و از گناهانش استغفار کرد .


مکرو حیله شیطان اندازه ای ندارد . معاویه با سخن اخیر ، مناجات خود به درگاه الهی را که متضمن بیان سابقه عداوت شیطان ، آدمیان است به پایان می برد و از سر درماندگی ، دوباره رو به شیطان وسوال خود را تکرار می کند  :

اندرون هر حدیث او شر است
صد هزاران سحر در وی مُضمَر است
مردی مردان ببندد در نفس
در زن و در مرد افروزد هوس
ای بلیس خلق سوز فتنه جو
بر چیَم بیدار كردی؟ راست گو

باز تقریرِ ابلیس ، تلبیس خود را ( بخش ششم )

$
0
0
سلام

بریم زودتر سراغ ادامه ی گفتگوی شیطان و معاویه .

قسمت های قبل رو میتونید اینجا بخونید : داستان معاویه و شیطان

شیطان که شاهد مناجات اخیر معاویه با خدا بود ، به سخنوری خود ادامه می دهد و به جای  جواب سوال او ، به کاوش در روان معاویه میپردازد و از سوء ظن او خبر میدهد : دلیل اینکه تو حرف های مرا نمی پذیری این است که به من اعتماد نداری و نسبت به من بدگمان هستی و لذا دلایل روشن و آشکار من را نادیده میگیری و آنها را حمل بر معانی دیگری میکنی .
تو خیال اندیش هستی و با یک تصویر خیالی که برای خود ساخته ای ، در مورد من داوری میکنی و به همین خاطر هر دلیلی تازه ای که من بیاورم ، تو آن را نیرنگ میدانی و بدگمانی ات افزون می شود  .
درست است که این سخنان از زبان شیطان است اما در این موارد بسی جای تامل است . برای عده ای هر چقدر هم دلیل و برهان بیاوری مانند نفتی است که بر بدگمانی شان میریزی . این افراد نیاز به معالجه ی نفس دارند و هنگامی که نفس آنها از خیال اندیشی رها شد ، حجت های روشن را به نیکی میبینند و می پذیرند . ( این شیوه ی عموم عارفان است )

باز تقریرِ ابلیس ، تلبیس خود را
2725 گفت : هر مردی كه باشد بَد گمان
نشنود او راست را با صد نشان
هر درونی كه خیال اندیش شد
چون دلیل آری ، خیالش بیش شد
چون سخن در وی رَوَد، علّت شود
تیغ غازی ، دزد را آلت شود
پس جواب او سكوت است و سكون
هست با ابله سخن گفتن ، جنون


شیطان هم در اینجا از شیوه ی تهذیب استفاده میکند و معاویه را از شر "نفس لئیم"بیم میدهد : اینکه تو حلوا می خوری و چون طبعت به تعبیر قدما گرم است ، دمل می آوری و در بدنت اختلال ایجاد می شود ، مقصر کیست ؟ شیطان یا نفس حریصت ؟ حلوای نیک در شخص کژ طبع ، تاثیر بیماری زا دارد ، عیب را بر حلوا نباید نهاد . طبع را باید علاج کرد .
تو روبه صفت به دنبال دنبه می دوی ، آن عشق دنبه است نه خدعه ی ابلیس که تو را در دام می افکند . این دوست داشتن هاست که تو را کور و کر کرده . اگر نفس سیاه کار تو جنایت میکند با من دشمنی نکن و خود را متهم بدان . گناهان تازه و ناکرده به گردن من مگذار . من خود از کرده ها پشیمانم و در انتظار روزی هستم که سرمای فراق بگذرد و بهار وصال فرا رسد و دوباره به بارگاه قرب الهی راه یابم . گرچه امروز در میان مردم جایگاه نیکویی ندارم .
عبارت عربی یک حدیث نبوی است : دوست داشتن چیزی تو را کور و کر می کند .

تو ز من با حق چه نالی ای سلیم
تو بنال از شرّ آن نفس لئیم
تو خوری حلوا تو را دُمّل شود
تب بگیرد، طبع تو مختل شود
بی گنه لعنت كنی ابلیس را
چون نبینی از خود آن تلبیس را
نیست از ابلیس، از توست ای غَوی!
كه چو روبه سوی دُنبه میدوی
چون كه در سبزه ببینی دنبه را
دام باشد ، این ندانی تو چرا ؟
زآن ندانی  كِت ز دانش دور كرد
میل دنبه ، چشم و عقلت كور كرد
حُبك الأشیاء یعمیك ، یُصِم
نفسك السودا جنت لا تختصِم
تو گنه بر من مَنِه، كژ کژ مبین
من ز بد بیزارم و از حرص و كین
من بدی كردم، پشیمانم هنوز
انتظارم ، تا شبم آید به روز
متهم گشتم میان خلق من
فعل خود بر من نهد هر مرد و زن


اینکه آدمی هیچگاه خود را بد نمی داند و بدی های خود را به عاملی بیرونی نسبت میدهد ، نوعی دفاع روانی است که آن را "فرافکنی "می خوانند . مولوی هم از زبان شیطان انسان را موجودی فرافکن خوانده است که بدی های خود را به شیطان نسبت می دهد تا نفس خود را تبرئه کند .
گرگ اگر گرسنه هم باشد کسی باور نمی کند و اگر از شدت ضعف نتواند راه برود ، او را به پرخوری متهم میکنند و فکر میکنند دچار سوء هاضمه شده .
شیطان هم خود را به گرگ گرسنه ای تشبیه میکنند که دیگران بر گمان خود او را سیر میپندارند .

گرگ بیچاره اگر چه گرسنه ست
متهم باشد كه او در طَنطَنه است
از ضعیفی چون نداند راه رفت
خلق گوید : تخمه است از لوتِ  زَفت

باز الحاح كردن معاویه ابلیس را ( بخش هفتم )

$
0
0

سلام

قسمت های قبل رو میتونید اینجا بخونید : داستان معاویه و شیطان

معاویه هم چنان بر رای نخستین خود است و با وجود این همه ادله و تمثیل هایی که شیطان برای تبرئه ی خود و توجیه کارش ( بیدار کردن معاویه برای نماز ) می آورد ، مطلب را چیز دیگری میداند و معتقد است علی رغم این تفاضیل ، سرّ بیدار کردن او ناگفته مانده است  .

الحاح : ستیزه کردن در سؤال و خواستن چیزی

باز الحاح كردن معاویه ابلیس را
2741 گفت: غیر راستی نرهانَدَت
داد سوی راستی میخواندت
راست گو تا وارهی از چنگ من
مكر ننشاند غبارِ جنگ من


شیطان در پاسخ از معاویه می پرسد که او چگونه می خواهد راست و دروغ را از هم تمییز دهد ؟
 
گفت: چون دانی دروغ و راست را؟
ای خیال اندیش پُر اندیشه ها


معاویه در پاسخ به روایتی از پیامبر استناد میکند تا معیار راست و دروغ را معلوم نماید : سخنی که دل آدمی را به تشویش و ناآرامی می افکند سخن دروغ است و کلامی که اطمینان آور و شادی انگیز است حرف راست است .
منظور مولانا از "دل"، دل پاک و آزموده و آبدیده وصیقل خورده است . چنین دلی راست را از دروغ تمییز میدهد و سرّ اینکه بسیاری از مردم پاکدل  ، دعوت پیامبر را می پذیرفتند همین بود که احساس می کردند آنان مردمی امین و صادق هستند و سخن از کشف راستین خود می گویند .
اگر در چراغی ، آب و روغن با هم بیامیزد قابل روشن کردن نیست . در پیشگاه حق نیز ، راستی خالص مقبول است .
دل سلیم تشخیص میدهد که چه سخنی راست و چه سخنی دروغ است . همچنان که ذائقه سالم ، طعم شیرین و تلخ را تشخیص می دهد . اما اگر شخصی ( ولو حضرت آدم ) دچار حرص شود ، سلامت دلش را از دست خواهد داد . به طوری که حضرت آدم چنان مست هوس شد که دیگر نتوانست گندم را از کژدم تشخیص دهد .
کسی که بتواند خود را از هوای نفس باز دارد دیده اش آشنای راز می شود و تشخیص حقایق بر او آسان خواهد شد . 

گفت: پیغمبر نشانی داده است
قلب و نیكو را محك بنهاده است
گفته است: الكذب ریب فی القلوب
گفت : الصدق طُمانین طَروب
دل نیارامد ز گفتار دروغ
آب و روغن هیچ نفروزد فروغ
در حدیث راست، آرام دل است
راستی ها دانۀ دام دل است
دل مگر رنجور باشد ، بد دهان
كه نداند چاشنیِ این و آن
چون شود از رنج و علت دل سلیم
طعم كذب و راست را باشد عَلیم
حرص آدم چون سوی گندم فزود
از دل آدم سَلیمی را ربود
پس دروغ و عشوه ات را گوش كرد
غرّه گشت و زهر قاتل نوش كرد
كژدم از گندم ندانست آن نفس
میپرد تمییز ، از مستِ هوس
خلق مست آرزو اَند  و هوا
زآن پذیرا  اَند دستان تو را
هر كه خود را از هوا خوُ باز كرد
چشم خود را آشنای راز كرد

به اقرار آوردن معاویه ، ابلیس را ( بخش هشتم )

$
0
0
سلام به همراهان همیشگی که اگر مینویسم ، به شوق بودن شماست :)

قسمت های قبل رو میتونید اینجا بخونید : داستان معاویه و شیطان

معاویه بعد از این همه گفت و شنود ، هنوز نمی داند که چرا ابلیس وی را بیدار کرده ، لذا دوباره می کوشد تا او را به اقرار آورد . پس خطاب به او می گوید : تو دشمن بیداری آدمیان هستی و همگان را در خواب غفلت می پسندی . اکنون چه شده است که مرا از خواب بیدار کردی ؟ دلایل تو با خصلت خواب آفرینی تو سازگار نیست ! من دیگر تو را "چهار میخ "کرده و راه فرار بر تو بسته ام . دیگر نمی توانی با حیله ، دروغ دیگری را ساز کنی و باید نیت خود را راست و پوست کنده به من بگویی .
 
به اقرار آوردن معاویه ابلیس را
2767 تو چرا بیدار كردی مر مرا ؟
دشمن بیدارئی تو، ای دَغا!
همچو خشخاشی، همه خواب آوری
همچو خَمری، عقل و دانش را بَری
چار میخت كرده ام من ، راست گو
راست را دانم، تو حیلت ها مجو

من انتظاراتم را بر حسب طبایع اشیا و اشخاص تنظیم کرده ام ، طبیعت تو راهزنی و مکاری است ، همچنان که توقع شیرینی از سرکه ی ترش ، ناصواب است ، از تو نیز نمی توان  انتظار خیر داشت . نه سرکه شیرین خواهد شد و نه مرد زن نما ، به جنگ جو تبدیل می شود و نه هیچ بتی جای خدا را خواهد گرفت . من ماند گبر ها نیستم که بت را به جای خداوند بگیریم یا آن را مظهر و نشانه ی او بدانیم .
از شیطان جز شیطنت بر نمی آید . او در شمار بیگانگان است و اکنون هم که مرا بیدار کرده قصد خیر ندارد .
به هر حال معاویه عذر و بهانه های شیطان را نپذیرفت .

من ز هر كس آن طمع دارم، كه او
صاحبِ آن باشد، اندر طبع و خو
من ز سركه می نجویم شکری
مر مخَنّث را نگیرم لشگری
همچو گبران، می نجویم از بُتی
كو بود حق، یا خود از حق آیتی
من ز سِرگین، می نجویم بوی مُشك
من در آب جو نجویم خِشتِ خشك
من ز شیطان این نجویم -  كوست غیر-
كه مرا بیدار گرداند به خیر
گفت بسیار آن بلیس از مكر و غدر
میر از او نشنید ، كرد اِستیز و صبر



از شیطان اصرار بود  و از معاویه انکار . تا بالاخره شیطان به ناچار و از سر اکراه به معاویه گفت که دلیل بیدار کردنت این بود : قصد من از بیدار کردن تو این بود که به نماز جماعت برسی و آن را به امامت  پیامبر به جای آوری و پس از آن حسرت فوت نماز را نخوری که این حسرت فوت ، ثوابش از اصل نماز بیشتر است .
البته باید به این نکته توجه داشته باشیم که زمان خلافت معاویه و زمان  پیامبر از لحاظ تاریخی یکی نیست . اما میدانید که مولانا در بند این مسائل نیست .
شیطان می گوید اگر تو از این جا میماندی ، از حسرت و درد ، گریه فراوان میکردی و از دیدگانت سیل اشک مانند مشک روان میشد . آن حسرتی که به سبب از دست دادن طاعت می خوردی و آن درد قضا شدن نماز ، از اقامه ی صدها نماز ارزشمندتر بود .

راست گفتن ابلیس ضمیر  خود را به  معاویه

از بُنِ دندان بگفتش : بهر آن
كردمت بیدار ، میدان ای فلان !
تا رسی اندر جماعت در نماز
از پی پیغمبر دولت فراز
گر نماز از وقت رفتی مر ترا
این جهان تاریك گشتی بی ضیا
از غبین و درد رفتی اشكها
از دو چشم تو، مثالِ مَشكها
ذوق دارد هر كسی در طاعتی
لاجرم نشكیبد از وی ساعتی
آن غبین و درد بودی صد نماز
كو نماز و، كو فروغ آن نیاز ؟


دوستان عزیز ، نهایت داستان تقریبا معلوم شد اما در ادامه مولانا حکایتی کوتاه نقل میکند تا نتیجه گیری کامل شود ، که در بخش بعد به آن میپردازیم.

Viewing all 177 articles
Browse latest View live