Quantcast
Channel: برگ بی برگی
Viewing all 177 articles
Browse latest View live

پایان داستان شیطان و معاویه

$
0
0
سلام به همراهان همیشگی

در ابتدا دوست دارممیلاد پیامبر عزیزمون رو به همگی تبریک بگم ، خیلی دوست دارم چیزی بنویسم در مورد ایشون اما همیشه هر وقت خواستم احساسم رو بگم نتونستم در قالب کلمات بیارم . فقط می تونم بگم که پیامبر را چه از دید یک مسلمان نگاه کنیم و چه فردی بی طرف ( که من دومی رو ترجیح میدم ) انسانبزرگی میبینیم که در مقابل خیلی چیزها ایستاد و چه ناملایماتی رو به جون خرید تا نامهربانی ها و خرافات و تعصب ها ... رو پاک کنه و به جای اون زیبایی ها رو به ما نشون بده  ...

بریم سراغ بخش پایانی داستانمون :

مولانا در اینجا برای تایید و تکمیل مطلب ، حکایتی کوتاه نقل میکند :
شخصی برای ادای نماز جماعت وارد مسجدی میشود ولی مشاهده میکند که مردم در حال بیرون آمدن از مسجد هستند ، از یکی علت را می پرسد ، آنها نیز میگویند که پیامبر ، نماز به پایان رسانده و تو دیر آمدی .
آن شخص که نماز جماعت – آن هم به امامت پیامبر – را از دست داده و دلبسته ی آن بوده ، از ناراحتی با دلی پر خون آهی میکشد .
درآن جمع اهل معنایی بوده که وقتی حسرت و آه آن شخص را میبیند به آن مرد می گوید : من نماز خود را به جای آورده ام ،آن را به تو میدهم و به جای آن ، این "آه "را از تو میگیرم . شخص این معامله را می پذیرد .
شب مردی که آه را خریده بود به خواب هاتفی می بیند که به او میگوید تو نیکو معامله ای کردی و با این کار از بیماری های دل شفا یافتی . خداوند نیز به احترام این معامله ، نماز همه نمازگزاران  را پذیرفت .
 
فضیلت حسرت خوردن آن مُخلِص بر فوت نماز جماعت

2782 آن یكی می رفت در مسجد درون
مردم از مسجد همی آمد برون
گشت پُرسان كه : جماعت را چه بود
كه ز مسجد می برون آیند زود ؟
آن یكی گفتش كه : پیغمبر نماز
با جماعت كرد و فارغ شد ز راز
تو كجا در می روی ای مرد خام؟
چون كه پیغمبر بداده ست السّلام
گفت آه و دود از آن اَه شد  برون
آه او می داد از دل بوی خون
آن یكی گفتا :  بده آن آه را
این نماز من تو را ، بادا عطا
گفت : دادم آه و پذرفتم نماز
او ستد آن آه را با صد نیاز
شب به خواب اندر ، بگفتش هاتفی
كه : خریدی آب حیوان و شفی ( شفا )
حرمت این اختیار و این دُخول
شد نماز جملۀ خلقان قبول


در پایان شیطان رشته ی کلام را به دست میگیرد و در ادامه ی گفتار خود پرده از رخسار پر فریب به یک سو میزند و مکر خود را افشا می کند :
ابلیس شدن عزازیل سببش این بود که تکبر ورزید و برتری آدم بر خود را نتوانست تحمل کند . همین نکته نظر مولانا را در باب ابلیس و توجیهات صوفیانه و عاشقانه ی گناه وی نشان میدهد . شیطان میگوید : من از بیم آنکه مبادا آه و حسرت تو از فوت نماز ، حجاب فراق تو را بسوزاند و تو را به آستای وصال برساند ، تو را بیدار کردم تا نمازت را بخوانی . چرا که من دشمن کینه توز و حسود تو ام .

تتمّۀ اقرار ابلیس با معاویه مكر خود را

پس عزازیلش بگفت :  ای میرِ راد
مكر خود اندر میان باید نهاد
گر نمازت فوت میشد آن زمان
میزدی از درد دل، آه و فغان
آن تاسف، و آن فغان و آن نیاز
در گذشتی از دو صد ذكر و نماز
من ترا بیدار كردم از نهیب
تا نسوزاند چنین آهی حجیب ( حجاب )
تا چنان آهی نباشد مر ترا
تا بدان راهی نباشد مر ترا
من حسودم، از حسد كردم چنین
من عدوّم، كار من مكر است و كین


در آخرین پرده ی این گفتگو ، معاویه که از شنیدن حرف راست دلش آرام گرفته بود خطاب به شیطان می گوید : اینکه صادقانه گفتی را می پذیرم . تو لایق همان حسادت و عداوت ورزیدن و کینه توزی هستی و جز این از تو بر نمی آید . تو عنکبوت ، کمتر از آنی که بتوانی مرا مگس وار شکار کنی . من باز سپیدی هستم که جز شاه کسی شکارم نمی کند . یعنی ما آماده ی شکار شدن هستیم اما نه به دست هر صیادی .
 بازی که به سوی شاه بر نگردد گم کرده راهی بیش نیست . تو لیاقت شکار کردن مرا نداری و برو در پی شکار مگس خود باش . تو هر چند به سوی شیرینی در ظاهر دعوت میکنی ، اما دروغ میگویی و یقینا چیزی جز دروغ و دوغ در خوان تو نیست .

گفت اكنون راست گفتی، صادقی
از تو این آید، تو این را لایقی
عنكبوتی تو، مگس داری شكار
من نیم ای سگ ! مگس، زحمت میار
باز اسپیدم، شكارم شه كند
عنكبوتی كی به گِردِ من تَنَد ؟
رو مگس می گیر تا تانی، هلا
سوی دوغی زن مگسها را صَلا
ور بخوانی تو به سوی انگبین
هم دروغ و دوغ باشد آن یقین
تو مرا بیدار كردی، خواب بود
تو نمودی كَشتی، آن گرداب بود
تو مرا در خیر ز آن میخواندی
تا مرا از خیرِ بهتر راندی



در پایان دکتر سروش به منزله ی خلاصه و ختام می گویند :

مولوی در این حکایت و در کنار این همه نکته های بلند و نغز که درباره تبیین جایگاه شیطان در عالم خلقت ، سرّ روی آوردن پیامبران به تهدیب نفوس مردمان ، عشق ، گناه ، خیال اندیشی ، فرافکنی و غیره می گوید ، این درس مهم را نیز به ما میدهد که مکر شیطان لزوما در ترک ظواهر شریعت نیست ، بلکه به عکس ، گاهی شیطان انسان را به اقامه ی ظواهر ترغیب می کند تا او را از متاع بالاتری که همان سوز و گداز است غافل و محروم کند و نیازمندی و دردمندی را از او برباید و این سخن را جز محرمان در نیابند :


این کسی داند که روزی زنده بود
از کف این جان جان جامی ربود


به بهانه ای ...

$
0
0
این هم یک هدیه ... برای تنوع :)


http://nazaninjam.persiangig.com/shab/arezoo.jpg

هله نومید نباشی که تو را یار براند ...

$
0
0

سلام به همه ی دوستان عزیز

امروز دوست دارم مهمونتون کنم به یک غزل بسیار زیبا از مولانا ،

میتونید این غزل رو با صدای مجتبی عسگری هم بشنوید .


امیدوارم لحظه های خوبی داشته باشید ... و همیشه خونه ی دلتون با امید و عشق روشن باشه ...


http://nazaninjam.persiangig.com/hele%20nomid%20nabashi.jpg

هله نومید نباشی که تو را یار براند

گرت امروز براند نه که فردات بخواند

در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند

و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرها

ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند

نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد

نَهِلَد کُشته خود را کُشد آن گاه کِشاند

چو دَم میش نماند ز دَم خود کُندش پُر

تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند

به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او

نکُشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند

همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد

بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند

دل من گِرد جهان گشت و نیابید مثالش

به که ماند ، به که ماند ، به که ماند ، به که ماند

هله خاموش که بی ‌گفت از این می همگان را

بچشاند ، بچشاند ، بچشاند ، بچشاند

 

 

بوی بهار

$
0
0

سلام به همه ی دوستان عزیز 

کم کم  داره بوی بهار میاد و من عاشق حال و هوای اسفند هستم . بوی تازه گی ... دوست دارم همه اش برم توی گلخونه ها قدم بزنم و گلدون بخرم ...

دوستانی که اصفهان هستند حتما یه سری به بازار گل و گیاه شهرداری بزنند ( خیابان همدانیان ) . خیلی حال و هوای خوبی داره .


http://upcity.ir/images/58804091646962035217.jpg


از طرف دیگه ، خیلی دوست دارم داستان جدیدی شروع کنم . البته هنوز نمی دونم در چه موردی بهتره با هم بخونیم اما به هر حال دوست دارم بنویسم . اما چه کنم که در حال اسباب کشی هستم و تمام کتاب ها از جمله مثنوی عزیزم در داخل کارتون ، بسته بندی هست و نمیشه درش آورد و ....

خلاصه این روزها یک مقدار گرفتارم ، هم دورم شلوغه و هم توی فکرم خیلی چیزها میچرخه که مرتب باید مدیریتشون کنم ...

امیدوارم که به خوبی همه چی طی بشه ...

خلاصه حالا که نمیتونیم داستان شروع کنیم ، غزلیات شمس که میتونیم بخونیم ...

پس امروز یکی دیگه از غزلیات پر شور مولانا رو تقدیم می کنم به شما دوستان عزیزم ....

ضمنا میتونید آهنگ "کف زنان"را با کلیک بر روی این قسمت دانلود کنید .


http://uploadtak.com/images/e866_kafzanan.jpg

عشق تو مست و کف زنانم کرد

مستم و بیخودم ، چه دانم کرد

غوره بودم کنون شدم انگور

خویشتن را ترش نتانم کرد

شکرینست یار حلوایی

مشت حلوا در این دهانم کرد

تا گشاد او دکان حلوایی

خانه‌ام برد و بی‌دکانم کرد

خلق گوید چنان نمی‌باید

من نبودم چنین چنانم کرد

اولا خم شکست و سرکه بریخت

نوحه کردم که او زیانم کرد

صد خم می به جای آن یک خم

درخورم داد و شادمانم کرد

در تنور بلا و فتنه خویش

پخته و سرخ رو چو نانم کرد

چون زلیخا ز غم شدم من پیر

کرد یوسف دعا جوانم کرد

می‌پریدم ز دست او چون تیر

دست در من زد و کمانم کرد

پر کنم شکر آسمان و زمین

چون زمین بودم آسمانم کرد

از ره کهکشان گذشت دلم

زان سوی کهکشان کشانم کرد

نردبان‌ها و بام‌ها دیدم

فارغ از بام و نردبانم کرد

چون جهان پر شد از حکایت من

در جهان همچو جان نهانم کرد

چون مرا نرم یافت همچو زبان

چون زبان زود ترجمانم کرد

چون زبان متصل به دل بودم

راز دل یک به یک بیانم کرد

چون زبانم گرفت خون ریزی

همچو شمشیر در میانم کرد

بس کن ای دل که در بیان ناید

آن چه آن یار مهربانم کرد


غزلیات شمس مولانا


اگر می خواهید خدا را بشناسید ...

ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما ...

$
0
0

http://nazaninjam.persiangig.com/image/%D8%A7%DB%8C%20%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%20%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86.jpg

سلام به همه ی دوستان عزیزم

سال 91 هم داره به پایان میرسه و وارد سال نو میشیم . خب همیشه برای من این تغییر حس جالبی داشته و امیدوارم این حس و شوق نو شدن در همه ی ما زنده باشه و همراه با طبیعت سبز بشیم و کهنگی ها رو رها کنیم و عادت نکنیم به زمستونی بودن .... همیشه بهار از راه میرسه هر چند بعدش خزان و زمستونی هم دوباره هست اما این مهمه که بدونیم زندگی یعنی همین ، چرخش فصل ها و گذشتن از فصل ها ، هیچ چیز توی این قسمت از زندگی که درش هستیم جاودانه نیست ، نه خزان اش و نه بهارش .... به قول معروف همیشه باید گفت "این نیز بگذرد "چه در شادی ها و چه غم ها ...

خب بهتره یه نگاهی این آخر سالی بندازیم به روزها و دقایقی که گذروندیم و ببینیم که چطور خواسته و نا خواسته بزرگ شدیم و تغییر کردیم و اتفاق هایی که هر کدوم پر از درس بودند و گاهی دیدیم و گاهی ندیدیم ...

برای من که امسال پر از اتفاق های خاص بود که خوشحالم تجربه اش کردم و الان میتونم از ته دل لبخند بزنم برای آدم هایی که اومدند ، و حتی اگه الان نیستند یادشون هنوز قلبم رو روشن میکنه ... 

همه تون رو واقعا دوست دارم ، به خاطر شما و به شوق شماست که من اینجا هستم ، چه اونهایی که همیشه برام پیام میزارید و چه اونهایی که خاموش میاین و میرین و  میدونم هستید .

اگه کسی توی این سال از من رنجید و دلخور شد ، عذر خواهی می کنم ، بیاین همدیگه رو ببخشیم و بزاریم فردا روزی نو ، پر از نور و سپیدی برامون آغاز بشه ....

همه ی شما برام عزیز هستید اما می خواستم یه تشکر ویژه داشته باشم از چند تا از دوستان که واقعا وجودشون برام سرشار از برکت بود و از ته دل خوشحالم از اینکه بودند و هستند و شاید خودشون هم ندونند چه کمک های بزرگی به من کردند : 

یکی بود یکی نبود که چه در بودن و چه در نبودنش توی کوله ی زندگی ام کلی درس گذاشت و تغییرات امسال ام رو مدیون اش هستم :)

فصل خدا ، بانوی اردیبهشتی عزیز که توی این روزها آرامش ام رو مدیون اش هستم و ممنونم ازش که هست .

فیروز عزیز دوست چندین و چند ساله که همیشه محرم من بوده .

شرقی رها که همیشه سعی داشته به من درس رهایی و گذشتن  رو بده ، هر چند من توی این کلاس شاگرد ضعیفی بودم :) 

و یک تشکر ویژه از جناب مهدی عزیز که با اینکه در ظاهر خیلی در فکر ها و عقایدمون با هم فرق داشتیم اما با حضورش باعث شد من هم بیشتر تلاش کنم برای دونستن و در کنار هم یاد گرفتیم بی تعصب زندگی زیباتر میشه . و در حقیقت داریم هر دو تلاش میکنیم برای رسیدن به یک چیز .

از آقای همسایه هم ممنونم که همیشه و در همه حال انرژی و شوق اش مشوق من بود برای طی کردن مسیر :)


حرف های پشت فرمون ( پیدا ) !! که متاسفانه فیلتر شد !و از اتفاق های بد بود . امیدوارم با یک آدرس جدید برگردند .
آقا اجازه ( جناب پاپایی) دوست عزیز که متاسفانه به تازه گی برادرشون هم به رحمت خدا رفتند و امیدوارم خداوند به خودشون و خانواده شون صبر بده ...
روز نوشته های من دوست عزیزی که امیدوارم دیگه توی این سال جدید طلسم بشکنه و بتونیم از نزدیک هم رو ببینیم :)
باده فروش ... ( کسرا ی عزیز ) پر از شور و عشق که وقتی نوشته هاش رو میخونم من رو با خودش میبره اون بالاها .
مینی حال از اون دوست های عجیب و غریب و دوست داشتنی که هر وقت نیست انگار یه چیزی کمه :)

رها شده ( جناب دهقان )
اسیر 6143  (جناب اقبال )
اسیر شماره 11791 ( آقای حمید )

سه تا دوست جدید که امسال افتخار آشنایی باهاشون رو به صورت اتفاقی پیدا کردم و از اتفاق های خوب امسال بودند . باعث شدند دریچه ی جدیدی رو به من باز بشه که برام خیلی عجیب و جالب و پر از درس بود .

تک درختشب زنده دار ، که با بوی بهارنارنج و سعدی اومد و مثل عابری توی مه گم شد ...

نیکشاد عزیز که اصلا استارت این وبلاگ با کمک ایشون زده شد :)


و مرسی از سورن و  جناب رحیمیو جناب یزلانی و کامران وهبوط و وحید و سحر و فاطمه و سجاد و سیمین و مخمورو جناب عطریو آقا شهرامو جناب مصباحیو جناب احمدیو بعد کیهانیو جناب امامیو جناب تقی نژادو آقای علیرضاو جناب طیبی  و پروین و بیات و کشکول و جناب گراوندو نیما عزیز که همیشه با دست پر از مهربونی به استقبالم اومدند .

سال نو ، پر از تازه گی باشه براتون ...



دختر قاجار

$
0
0

سلام به دوستان عزیز

راستش چند وقت پیش رفتم یک کنسرت که خیلی به دلم نشست . قسمت جالب این کنسرت این بود که تصاویری مرتبط با آهنگ ها روی پرده نمایش داده میشد که خیلی حس جالبی به آهنگ ها داده بود . آخرهای کنسرت یک آوازی خونده شد که واقعا حس عجیبی به من داد که هنوز هم وقتی گوش میدم من رو میبره به دورها ...

گفتم با شما هم به اشتراکش بزارم . فکر کنم دوست داشته باشید . آواز با صدای سروش دادیار هست .

از اینجا دانلود کنید


با این همه رقاصه در دربار امشب ، رقص تو باید باب میل شاه باشد

ای دختر قاجار ، من طاقت ندارم ، رقصت بلند و دامنت کوتاه باشد

 

خلخال درپا کرده ای یا شور برپا ،  پیچیده عطر گیسویت در قصر ، حالا

مثل خوره این ترس افتاده به جانم ، پایان مجلس شاه خاطر خواه باشد ...

 

می چرخی و آینه های سقف در من ، می ایستی آینه های سقف در تو

اینکه چه ها آینه در آینه دیدم ، بهتر فقط بِینی و بین الله باشد

 

از رقصت احساس شعف دارند آنها ، دور تو جام می به کف دارند آنها

سربازها دالان برایت باز کردند ، تا پیش پای تو فقط یک راه باشد

 

یک چرخ کامل می زنی سرباز اول ، یک چرخ کامل می زنی سرباز آخر

انگار پشت نرده ها باشی و این سو ، تصویر تو گاهی نباشد ، گاه باشد

 

حالا از اینجا مات می بینم تنت را ، حالا نمی بینم از اینجا دامنت را

حالا تو با یک مرد گرم رقص هستی ، از دور پیدا نیست ، شاید شاه باشد ...

 

                                                                          محمدحسین ملکیان

طفیل هستی عشقند آدمی و پری / ارادتی بنما تا سعادتی ببری

$
0
0
سلام به همه ی دوستان عزیز و ایّام به کام
این اسباب کشی و جابه جایی باعث شد که بعد از مدت ها کتاب "پیامبر"از جبران خلیل جبران رو باز کنم و بخونم و بفهمم که چقدر فرق کردم و چقدر چیزهای جدید فهمیدم و افق های تازه ای برام باز شد، اتفاق شیرینی هست  . و امیدوارم سال های بعد هم اگه کتاب هایی که امروز میخونم رو دوباره مطالعه کنم ببینم که باز فرق کردم و میتونم با دید تازه ای بهشون نگاه کنم .
کتاب پیامبر رو اگه نخوندید حتما بخونید و اگه مثل من قبلا خوندید حتما دوباره وقت بزارید و نگاهی بهش بندازید . مخصوصا با ترجمه دکتر الهی قمشه ای که منطبق با نوشته ها ، از متون و اشعار کهن ما استفاده کردند و بسیار شیرین و دوست داشتنی هست این شیوه ، چون میبینیم که حقیقت یکی بیشتر نیست ....
بخش اول کتاب که در مورد عشق هست رو به شما دوستان عزیز تقدیم میکنم ، سر صبر بخونید ، با آرامش ، با دل ...  :

آنگاه الميترا گفت : با ما از عشق سخن بگوي.
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت ، و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود . سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:
هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد ،

آن دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود          در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست ( حافظ )

هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.

و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد، هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما میگذری           با خبر باش که سر میشکند دیوارش ( حافظ )

و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد ،

هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد و باغ شما را خزان كند.
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد  به صليب نيز مي كشد.
و چنانكه شما را مي روياند ، شاخ و برگ شما را هرس مي كند.
و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند ،
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد.

و سپس به غربال باد ، دانه را از كاه مي رهاند،
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.
سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد ،
و بعد از آن شما را بر آتش مقدس مي نهد تا براي ضيافت مقدس خداوند نان مقدس شويد.

عشق با شما چنين رفتارها مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد
و بدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد.

اما اگر از ترس بلا و آزمون ، تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد ،
 خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد
و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد ،
به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست ؛
جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب
نمي آوريد
و مي گرييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.

عشق  هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.
و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.
عشق نه مالك است و نه مملوك ،
زيرا عشق براي عشق كافي است.

مطرب عشق این زند وقت سماع                بندگی بند و خداوندی صماع (مثنوی )

وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:"خداوند در قلب من است."بلكه بگوييد : "من در قلب خداوند جاي دارم."

و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست ،  بلكه اين عشق است كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.

دین من عشق است و مرکب عشق مرا به هر کجا خواهد سوق می دهد . ( محی الدین ابن عربی )

عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.

اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد،
آرزو كنيد كه ذوب شويد و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.
آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد ،
آرزو كنيد كه شب هنگام با دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد ،
و به خواب رويد ، با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.

نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد  ( حافظ )


ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
کسی که خدمت جام جهان نما بکند
طبیب عشق مسیحا دمیست مشفق ، لیک

چو درد در  تو نبیند کرا دوا بکند ( حافظ )



قدمی که بر گرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد ( سعدی )

دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود ( حافظ )

تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه اندیشه کند رای صوابت ( حافظ )


از كتاب ‹ پيامبر›  جبران خليل جبران
ترجمه ي دكتر حسين الهي قمشه اي


صاحب حالت ...

داستان خلیفه و اعرابی (بخش اول )

$
0
0
سلام به دوستان عزیز
دوباره بر می گردیم به داستان های مثنوی ، این بار می خوایم داستان اعرابی و خلیفه را از دفتر اول با هم بخونیم .
در این داستان سه شخصیت اصلی وجود داره . که امروز تقریبا با اونها آشنا میشیم : خلیفه ای که در روزگار خودش به بخشندگی و کرم معروف هست ، و مرد و زن اعرابی که در فقر و نداری هستند  و زندگی رو به سختی طی میکنند .
در ابتدا مولانا یک نمای کلی از این شخصیت ها به ما میده و در ادامه میبینیم که شکایت های زن از نداری و ... باعث میشه که مرد اعرابی راه بیافته تا بره پیش خلیفه و درخواست کمک کنه و ...
فکر میکنم این داستان هم از داستان های زیبای مثنوی است که اگر دنبال کنید پشیمون نمیشید .
در این داستان هم مولانا به سبک خودش مرتب از داستان اصلی ، به سراغ مطالب فرعی میره که با اجازه ، من بیشتر به داستان اصلی می پردازم و بعد از اتمام داستان ، به سراغ درس های کوتاه در دل داستان میریم .

خلیفه ای بود در ایام قدیم که در کرم و بخشایش از حاتم طایی فراتر رفته بود . کرم را به کمال رسانده بود ( رایت ) و فقر و حاجت را از جهان برداشته بود . عدالت او تمام دنیا را در بر گرفته بود و بسیار بخشنده بود ( وهّاب : از صفات خداوند – بسیار بخشنده ) .
آنقدر بخشنده بود که انگار دریاها و معادن در خطر نابودی قرار داشتند . کاروان ها پیاپی از همه جا به سوی او می آمدند تا از جود او برخوردار شوند .

قصّۀ خلیفه كه در كرم در زمان خود از حاتم طایی گذشته بود و نظیر خود نداشت


2255 یك خلیفه بود در ایّام پیش
كرده حاتم را غلامِ جود خویش
رایتِ اكرام و جود افراشته
فقر و حاجت از جهان برداشته
بحر و دُر از بخشش اش صاف آمده
دادِ او از قاف تا قاف آمده
در جهانِ خاك، ابر و آب بود
مظهر بخشایش وَهّاب بود
از عطایش بحر و كان در زلزله
سوی جودش قافله بر قافله
قبلۀ حاجت در و دروازه اش
رفته در عالم به جود ، آوازه اش
هم عجم ، هم روم ،هم ترك و عرب
مانده از جود و سخایش در عجب
آب حیوان بود و دریای كرم
زنده گشته هم عرب زو ، هم عجم


مرد عرب  بیابان نشین - که در حقیقت داستان ما با او اتفاق می افتد  - با همسرش در حال گفتگو بود و زن به شکایت ؛  که از این همه فقر و نداری به تنگ آمده : نان و خورشت ما درد و ناراحتی است و آبمان ، اشکی که از دیده مان روان است . روز لباسمان آفتاب است و شب لحافمان مهتاب ، آنقدر گرسنه ایم که قرص ماه را فکر میکنیم قرص نان است و دست دراز میکنیم تا برداریم ، در مکتب درویشان این که ما اینقدر در فکر و محتاج لقمه نانی هستیم ننگ است ! مانند سامری * هستیم که همه از ما فراری هستند . اگر از کسی یک مشت عدس ( نسک ) بخواهم او برای من آرزوی مرگ میکند . اعراب به جنگ آوری و بخشش معروف هستند که تو هیچ کدام را نداری و مثل یک غلط در بین اعرابی . آنقدر فقیریم که مانند عنکبوت مگس را هم می خواهیم شکار کنیم ! اگر به میل من باشد که حتی اگر مهمانی داشته باشیم شب که خوابید به لباس او هم رحم نمی کنم ! . ( من شرمنده ام که اینقدر این خانم غر میزنه !! فعلا باید تحمل اش کنید ، البته همین غرها آقای اعرابی رو راهی میکنه و ... )

* سامری : سامری از مردان بنی اسرائیل و خاله زاده ی موسی بود . مطابق روایت هنگامی که موسی به کوه طور رفته بود ، سامری گوساله یی از زر ساخت و ا زخاک پای اسب جبرئیل در دهان او ریخت . گوساله به صدا در آمد و بنی اسرائیل این را معجزه سامری دانستند و به دستور او گوساله را پرستیدند . اما سرانجام به دعای موسی ، پروردگار سامری را منفور همه آفریدگان ساخت و او در خواری جان سپرد .


قصۀ اعرابی درویش و ماجرای زن او با او ،  به سبب قلّت و درویشی 


2263 یك شب اعرابی زنی مر شوی را
گفت و از حد برد گفت وگوی را
"كین همه فقر و جفا ، ما می كشیم
جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم
نانمان نه ، نان خورشمان درد و رشك
كوزه مان نه ، آبمان از دیده اشك
جامۀ ما روز، تاب آفتاب
شب نهالین و لحاف از ماهتاب
قرص مَه را قرص نان پنداشته
دست سوی آسمان برداشته
ننگ درویشان ز درویشی ما
روز شب از روزی اندیشی ما
خویش و بیگانه شده از ما رمان
بر مثال سامری از مردمان
گر بخواهم از كسی یك مشت نَسك
مر مرا گوید : خمش كن ، مرگ و جَسك
مر عرب را فخر ، غزو است و عطا
در عرب تو ، همچو اندر خط  خطا
چه غزا ؟ ما بی غزا خود كُشته ایم
ما به تیغ فقر بی سر گشته ایم
چه عطا ؟ ما بر گدایی می تنیم
مر مگس را در هوا رگ می زنیم
گر كسی مهمان رسد، گر من منم ،
شب بخسبد ، دلقش از تن بركَنَم "

داستان خلیفه و اعرابی (بخش دوم )

$
0
0

سلام به دوستان عزیز

قسمت اول داستان رو میتونید از اینجا بخونید .

پس از اینکه زن اعرابی از فقر و نداری به همسر خود شکایت کرد و نالید ، حالا نوبت مرد اعرابی است که با سخنانش ، زن را آرام کند  . در این بخش سخنان مولانا و حرف های اعرابی به هم آمیخته است .
مرد اعرابی ، به همسرش می گوید که : عمر تو می گذرد ، تا کی می خواهی دنبال مادیات در زندگی باشی ؟ عاقل آن کسی است که زیاد در قید و بند بیش و کم نباشد زیرا اینها مانند سیل است که میگذرد چه تیره باشد و چه روشن .
در این عالم همه ی موجودات  در عیش و خوشی روزگار میگذرانند ، فاخته و بلبل و باز ، همه خدا را حمد میگویند  و چشم شان به کرم اوست . از پشه تا فیل همه خانواده خداوند هستند و خدا چه کفیل خوبی برای آنهاست .
تمام غم هایی که در دل ما جمع شده به خاطر همین گرد و خاک خودبینی و توجه ما به هستی مادی خود است . غم مانند داسی شده که خود ما را از ریشه میکند و "چنین شد و چنان شد "وسواسی شده که در دل ما افتاده . این غم ها به تدریج ما را به نابودی می کشاند و تنها راه حل این است که آنها را از خود دور کنی . اگر بتوانی این غم ها را برای خود شیرین کنی ، آنوقت میبینی که حتی مرگ هم بر تو شیرین و آسان می شود . اگر تو در زندگی سرت به شیرینی های مادی گرم شد و دهانت فقط آنها را چشید ، دیگر نمی توانی به این آسانی خود را به مرگ بسپاری و مرگ برای تو بسیار تلخ می شود . گوسفندان را هم که از صحرا می برند ، آن که از همه فربه تر شده را می کشند . شب گذشت و صبح رسید ، تو کی می خواهی دست از سر این زر خواهی برداری ؟ روزگاری که جوان بودی قانع تر بودی ! خودت زر بودی ، حالا زر طلب شده ای ! درخت تاکی پر از انگور بودی ، چطور بی رونق شدی ؟ حالا که وقت رسیدن میوه هات بود ، نرسیده فاسد شدی ! هر چه سن ات بالا تر میرود باید پخته تر شوی نه اینکه به سمت عقب بروی ! تو جفت من هستی ، باید با هم ، هم صفت باشیم تا بتوانیم کارها را با مصلحت پیش ببریم . زیرا اگر یک  جفت  با هم همخوانی نداشته باشد ، هر دو دیگر به کار نمی آیند .  من دل قوی به سمت قناعت می روم تو چرا به سوی بدخویی و سرزنش در حرکتی ؟

صبر فرمودن اعرابی زن خود را ، و فضیلت صبر و فقر بیان کردن با زن
 
2299 شوی گفتش : چند جویی دخل و كشت ؟
خود چه ماند از عمر؟ افزونتر گذشت
عاقل اندر بیش و نقصان ننگرد
زآنكه هر دو همچو سیلی بگذرد
خواه صاف و خواه سیل تیره رو
چون نمی پاید دمی ، از وی مگو
اندر این عالم هزاران جانور
می زید خوش عیش ، بی زیر و زبر
شكر می گوید خدا را فاخته
بر درخت و برگ شب ناساخته
حمد می گوید خدا را عندلیب
كاعتماد رزق بر توست ای مجیب
باز، دست شاه را كرده نوید
از همه مردار ببریده امید
همچنین از پشه گیری تا به پیل
شد عیالُ الله و حق نعم المُعیل
این همه غمها كه اندر سینه هاست
از بخار و  گرد باد و بود ماست
این غمان بیخ كن چون داس ماست
"این چنین شد، وآنچنان "وسواس ماست
دان كه هر رنجی ، ز مردن پاره ای است
جزو مرگ از خود بران، گر چاره ای است
چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت
دان كه كلش بر سرت خواهند ریخت
جزو مرگ ار گشت شیرین مر تو را
دان كه شیرین می كند كل را خدا
دردها از مرگ می آید رسول
از رسولش رو مگردان ای فضول!
هر كه شیرین میزید ، او تلخ مرد
هر كه او تن را پرستد ، جان نبرد
گوسفندان را ز صحرا می كشند
آن كه فربه تر ، مر آن را می كشند
شب گذشت و صبح آمد ای تَمَر
چند گیری این فسانه   زر ز سر؟
تو جوان بودی و قانع تر بُدی
زر طلب گشتی ، خود اول زر بُدی
رَز بُدی پر میوه، چون كاسد شدی؟
وقت میوه پختنت فاسد شدی ؟
میوه ات باید كه شیرین تر شود
چون رسن تابان نه واپس تر رود
جفت مایی ، جفت باید هم صفت
تا بر آید كارها با مصلحت
جفت باید بر مثال همدگر
در دو جفت كفش و موزه در نگر
گر یكی كفش از دو ، تنگ آمد به پا
هر دو جفتش كار ناید مر تو را
جفت این یك خُرد و آن دیگر بزرگ؟
جفت شیر بیشه دیدی هیچ گرگ؟
راست ناید بر شتر جفت جوال
آن یكی خالی و این پُر مال مال
من روم سوی قناعت دل قوی
تو چرا سوی شَناعت میروی؟ "
مرد قانع از سر اخلاص و سوز
زین نَسَق می گفت با زن تا به روز

نصیحت كردن زن مر شوی را ... ( بخش سوم )

$
0
0

قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .

سلام به دوستان عزیز

در ادامه ی داستان این بار صحبت های خانم اعرابی رو میشنویم . خب به  نظرم شیوه ی مولانا خیلی جالبه چون شما هر کدوم از این حرف ها رو که  می خونید اونقدر قانع کننده است که فکر میکنید همین شخص درست میگه ! یعنی دفعه ی قبل همه گفتند حق با آقای اعرابیه  و چه حرف های خوبی زد و مطمئنا این بار هم حرف های خانم اعرابی همونطور به دلتون میشینه ... خب به نظرم بهتره زود قضاوت نکنید ، یا بهتره بگم اصلا قضاوت نکنید ، توی این داستان میتونید تمرین کنید برای قضاوت نکردن و صبر کنید و نظاره گر ادامه ی ماجرا باشید ... فقط ناظر ...
خب توی قسمت های قبل دیدید که زن اعرابی از فقر و نداری به همسرش شکایت کرد و مرد هم در جواب گفت که آدم باید قانع باشه و توجه اش همه اش به مادیات نباشه ...
حالا زن اعرابی بعد از شنیدن این حرف ها به همسرش میگه : بهتره حرفی نزنی که خودت هم بهش عمل نمیکنی ! این سخن هایی که میگی همه درسته و در مقام توکل ، که تو فعلا در این جایگاه و مقام نیستی . و اگر حرف بدون عمل باشه این خودش نوعی ریاست ( ناموس کیش : کسی که در پی شهرت خوب است و جلوه کردن میان مردم ) . کم ، حرف های بیهوده و پوچ بزن ( ترّهات ) . تو فقط در مورد جلال و شکوه زندگی آبرومندانه حرف میزنی (طمطراق ) و ادعای بی جا میکنی . پیامبر گفته که قناعت گنج است اما تو فقط لاف قناعت میزنی و در روح و رفتار تو اثری از قناعت واقعی نیست . من به نوازش تو نیازی ندارم برای من بیشتر انصاف تو ارزش دارد . تو در حرف ، خیلی حرف های زیبا میزنی و خودت را در کنار بزرگان جای میدهی اما وقتی به عمل میرسی بسیار سبک و ناشایست عمل میکنی . در من به خواری منگر ، تو واقعا من را چطور دیده ای ؟!  عقل تو مانند بندی به دست و پایت شده است ( عقیله ) . عقلت که باید مایه ی آرامشت باشد برعکس مانند مار و کژدم برای تو دردسر آفریده . مارگیر از افسون خود بر مار شاد  می شود  ، اما در این هنگام مار، تازه افسون های خود را رو کرده و مارگیر را به دام می اندازد . تو می خواهی با نام دین و اخلاق دینی مرا به دام بیندازی ؟!  اما من با تکیه بر خداوند از این زندانی که تو برای من ساخته ای آزاد می شوم . یا تو هم در زندان زندگی اسیر میشوی .
خب این هم از گفته های زن . همیشه بعضی نکات برای آدم توی این داستان ها و کلا درس هایی که در زندگی میگیریم پر رنگ تر جلوه میکنه .
توی این بخش از داستان به نظرم یکی از زیباترین مسائلی که بهش اشاره شد "ریا "بود و حرف های بدون عمل ، که فکر میکنم توی زندگی ، ما مطمئنا باهاش برخورد داشتیم . حتی گاهی خودمون دچار ریا شدیم کافیه نگاه موشکافانه ای به رفتارهامون بندازیم .
یه نکته دیگه هم به نظر من گرفتار شدن در دام عقل جزئی است . یعنی عقلی که هنوز به اون دریای بیکران وصل نشده یه مثال بزنم ، چند تا از شما شده که توی یه حال و های خیلی خوب معنوی یا عرفانی باشید بعد یه دفعه این ذهن تحلیل گر دو دوتا چهار تا کن بزنه توی حالتون و بگه : "اصلا از کجا معلوم اینها درست باشه ؟ راست باشه ؟ اصلا از کجا معلوم خدایی باشه ؟ اصلا این داشمندا که میگن اینها همه اش تصادفیه و ... "خب چی شد ؟ هیچی ! فقط حال خوبتون پرید ! آخه عقل جزئی ما رو چه به درک خدا ... !!
خب شما هم میتونید نکته هایی که گرفتید به من هم بگین تا من هم یاد بگیرم .
در ضمن در دریای بی کران این داستان اگه یه ذره عمیق تر به غواصی بریم به نکات جالبی میرسیم که حالا یه ذره زوده بعدا با هم مرورش میکنیم .

راستی یه تشکر ویژه داشته باشماز جناب طیبی عزیزو جناب شفیعی نازنینو دوست گرانقدر جناب ولائی که همیشه با راهنمایی هاشون درهای بسیاری برای من گشودند و با لطفی که به من داشتند ، جرات نوشتن به من دادند  .


نصیحت كردن زن مر شوی را ، كه : سخن افزون از قدم و از مقام خود مگو ، لِمَ تَقُولُونَ ما لا تَفْعَلُونَ ، كه این سخنها اگر چه راست است ، آن مقام توکل تو را نیست ، و سخن گفتن فوق مقام و معامله ی خود زیان دارد و كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ الله باشد

2326 زن بر او زد بانگ ، كای ناموس كیش !
من فسون تو نخواهم خورد بیش
تُرَّهات از دعوی و دعوت مگو
رو ، سخن از كبر و از نخوت مگو
چند حرف طُمطَراق و كار و بار؟
كار و حال خود ببین و شرم دار
كبر زشت و از گدایان زشت تر
روز سرد و برف و، آن گه جامه تر !
چند آخر دعوی باد و بروت؟
ای ترا خانه چو بَیتُ العنكبوت
از قناعت كی تو جان افروختی؟
از قناعت ها تو نام آموختی
گفت پیغمبر : قناعت چیست ؟ گنج
گنج را تو وا نمی دانی ز رنج
این قناعت نیست جز گنج روان
تو مزن لاف ای غم و رنج روان!
تو مخوانم جفت ،  كمتر زن بغل
جفت انصافم ، نیم جفت دغل
چون قدم با میر و با بَگ میزنی
چون ملخ را در هوا رگ میزنی ؟
از چه دم از شاه و از بگ میزنی     
با سگان زین  استخوان در چالشی
چون نیِ اِشكم تهی در نالشی
سوی من منگر به خواری ، سست سست
تا نگویم آن چه در رگهای توست
عقل خود را از من افزون دیده ای؟
تو من كم عقل را چون دیده ای ؟
همچو گرگ غافل اندر ما مَجِه
ای ز ننگ عقل تو، بی عقل به
چون كه عقل تو عقیلۀ مردم است
آن نه عقل است آن كه مار و كژدم است
خصم ظلم و مكر تو ، الله باد
فضل و عقل تو  ز ما كوتاه باد
هم تو ماری ، هم فسونگر ، ای عجب!
مارگیر و ماری ای ننگ عرب !
زاغ اگر زشتی خود بشناختی
همچو برف از درد و غم بگداختی
مرد افسونگر بخواند چون عدو
او فسون بر مار و مار افسون بر او
گر نبودی دامِ او افسون مار
كی فسون مار را گشتی شكار؟
مرد افسونگر ز حرص كسب و كار
در نیابد آن زمان افسون مار
مار گوید: ای فسونگر هین و هین!
آن ِ خود دیدی ؟ فسون من ببین
تو به نام حق فریبی مر مرا
تا كنی رسوای شور و شر مرا
نام حقم بست، نی آن رای تو
نام حق را دام كردی، وای تو!
 نام حق بستاند از تو داد من
من به نام حق سپردم جان و تن 
یا به زخم من رگ جانت بُرَد
یا که همچون من به زندانت بَرَد
زن از این گونه خشن گفتارها
خواند بر شوی جوان طومارها

نصیحت کردن مرد مر زن را ... ( بخش چهارم )

$
0
0

قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .

سلام به دوستان عزیز


مرد بعد از شنیدن حرف های زن به دنبال مطرح کردن دلایلی است که ثابت کنه حرف اش در مورد قناعت و فقر و درویشی درست بوده .
مرد میگه :
ای زن ! تو زن هستی یا مایه ی غم ؟! فقر مایه ی فخر است ،  اینقدر مرا سرزنش نکن .
کسی که سر طاس دارد کلاه بر سر میگذارد ( کنایه از داشتن مال ) اما کسی که موهای زیبایی دارد نیازی به پنهان کردن سر به وسیله کلاه ندارد .
مرد حق مثل چشم است که باید برهنه باشد نه پوشیده .
و اگر برده ای عیبی در تن خود نداشته باشد بر او لباس نمی پوشانند بلکه او را برهنه در بازار عرضه میکنند.
آن کسی که عیبی دارد می تواند آن عیب را با پول و زر بپوشاند تا دیگران به سمت او جلب شوند .
پس به دیده ی حقارت در درویشی منگر زیرا درویشان ورای مال و منالی که تو میبینی ، روزی ای ژرف تر نزد خداوند دارند . خداوندی که عادل است و ستمی بر عاشقان حق و بی دلان  روا نمی دارد .
بی دلیل خداوند یکی را نوازش نمی کند و دیگری را بسوزاند . بسوزد  کسی که اینگونه خیال ها نسبت به خداوند داشته باشد.
ای زن آیا تو فکر میکنی اینکه فقر فخر است نادرست است ؟! نه ! فقر هزاران عزّ و ناز پنهان دردل دارد.
من اگر مار نفس را بگیرم دندانهای آن ( هواهای نفسانی ) را میکنم و آن را به خدمت خود در می آورم .
من از هیچ کسی طمع و انتظاری ندارم و از چنین چیزهایی بر خداوند پناه میبرم .

نصیحت کردن مرد مر زن را كه : در فقیران به خواری منگر و در كار حق بگمان كمال نگر و طعنه مزن در فقر و فقیران به خیال و گمان بی نوایی خویشتن
2353 گفت : "ای زن ! تو زنی یا بو الحَزَن؟
فقر فخر آمد، مرا بر سر  مزن
مال و زر ، سر را بود همچون كلاه
كَل بود آو كز كُلَه سازد پناه
آن كه زلف جعد و رعنا باشدش
چون كلاهش رفت ، خوشتر آیدش
مرد حق باشد به مانند بَصَر
پس برهنه بِه كه پوشیده ، نظر
وقت عرضه كردن ، آن برده فروش
بر كَنَد از بنده ، جامۀ عیب پوش
ور بود عیبی ، برهنه ش كی كند؟
بل به جامه خدعه یی با وی كند
گوید : این شرمنده است از نیك و بد
از برهنه كردن او ، از تو رَمَد
خواجه در عیب است غرقه ، تا به گوش
خواجه را مال است و مالش عیب پوش
كز طمع ، عیبش نبیند طامعی
گشت دلها را ، طمع ها جامعی
ور گدا گوید سخن چون زرّ كان
ره نیابد كالۀ او در دكان
كار درویشی ورای فهم توست
سوی درویشی بمنگر سست سست
 زآن که درویشان ورای ملك و مال 
روزیی دارند ژرف از ذو الجلال
حق تعالی ، عادل است و عادلان
كی كنند اِستم گری بر بی دلان؟
آن یكی را نعمت و كالا دهند
وین دگر را بر سر آتش نهند
آتشش سوزا ،  كه دارد این گُمان
بر خدا و خالق هر دو جهان
"فقرُ فخری"از گزاف است و مجاز؟
نه ،  هزاران عزّ پنهان است و ناز
از غضب بر من لقب ها راندی
یارگیر  و مار گیرم خواندی
گر بگیرم ، برکنم دندان مار
تاش از سر كوفتن نبود ضِرار
ز آن كه آن دندان عدوِّ جان اوست
من عدو را می كنم زین علم دوست
از طمع ، هرگز نخوانم من فسون
این طمع را کرده ام  من سر نگون
حاش لله ، طمع من از خلق نیست
از قناعت در دل من عالمی است
بر سر امرودبُن بینی چنان
زان فرود آ، تا نماند آن گمان
چون که برگردی تو ، سرگشته شوی
خانه را گردنده بینی ، و آن تویی "

مراعات كردن زن شوهر را ... ( بخش پنجم )

$
0
0
سلام به همراهان همیشگی
میریم سراغ ادامه ی داستان ، قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .
خانم اعرابی  که میبینه همسرش  ، حرف های خودش رو میزنه و پیش میره ، دلش میشکنه و دست به گریه میزاره ، گریه دام زن هست که مرد در اون گیر میفته  ! ( البته فکر کنم این دام ، مال قدیم هاست !!)  و در نهایت این مرد هست که دلش به رحم میاد و در مقابل زن تسلیم میشه که البته ادامه اش رو در جلسه ی بعد میخونیم.

خانم اعرابی به مرد میگه : من انتظار این حرف ها رو نداشتم و به تو امید دیگری داشتم .
زن از در نیستی وارد میشه و میگه : من "بانوی بزرگ " ( ستی ) نیستم بلکه خاکی در مقابل تو هستم و جسم و جان ام متعلق به توست . اگر میبینی از این تنگدستی ناراحتم به خاطر خود توست  نه اینکه برای خودم بگویم ، تو در دردها همیشه برای من درمان بودی . من هر دم می خواهم خودم را فدای تو  کنم .
 کاش تو از درون من آگاه بودی ! وقتی تو اینگونه در مورد من قضاوت میکنی من حتی از خودم بیزار میشوم .
تو چرا ازمن می خوای دوری کنی ؟! البته تا وقتی که قدرت دست تو است میتوانی  هر آنچه می خواهی بکنی . آن زمانی را به یاد آر که تو مانند راهب بودایی بودی ( شمن )  و من مانند بت ( صنم ) .
تو هر چه بگویی من بالاتر از آن را قبول میکنم . من مثل اسفناج ( سپاناخ ) هستم که با هر نوع طبخی از تو میسازم چه ترش و چه شیرین  ( ترش با = آش ترش ) . اصلا من هر چه گفتم از سر کفر بود و حالا ایمان آورده ام .
من پیش خلق و خوی شاهانه ی تو بیخود گستاخی کردم حالا هم اعتراضم را پس میگیرم و امیدوارم من را عفو کنی . من شمشیر و کفن در مقابلت میگذارم و آماده ی هر نوع مجازاتی هستم . از فراق سخن نگو که در من طاقت آن نیست . باطن تو عذر مرا می پذیرد و همیشه پیش تو برای من شفیع می شود ، من هم با اعتماد به همین باطن تو این حرف ها را زدم . من میدانم که درون شیرین تو از خطاهای من خواهد گذشت .
زن این حرف ها را با خوشرویی و خوبی زد و درمیان این گفت ها گریه ای های های سر داد . او بدون گریه هم برای مرد دلربا بود ، دیگر وقتی اینگونه گریه میکرد که هیچ ! در دل مرد برقی زد و دلش لرزید .
زنی که خداوند او را بری مرد آراسته ، چگونه مرد می تواند از او دوری کند !؟ آنکه خدا او را برای آرامش مرد آفرید چگونه مرد می تواند از او بِبُرَد ؟!  هر مردی در هر رتبه و جایگاهی اسیر زن  خویش است . حتی حضرت محمد که عالم مست گفتار اوست ، برای تسکین خود به عایشه می فرمود :"ای حمیرا با من حرف بزن " .
آب مانند مرد است و آتش ، زن . آب بر آتش میریزد و آن را خاموش میکند اما اگر حائلی بین آنها باشد ، مانند دیگ ،  این آب می جوشد و به آسمان میرود . در ظاهر شاید بر زن غالب باشید اما در اصل مغلوبید و طالب زن . این چنین خاصیتی فقط در بین انسانهاست و در حد فهم حیوانات نیست .


مراعات كردن زن شوهر را و استغفار كردن از گفتۀ خویش

2405 زن چو دید او را كه تند و توسن است
گشت گریان، گریه خود دام زن است
گفت : "از تو كی چنین پنداشتم؟
از تو من امید دیگر داشتم"
زن در آمد از طریق نیستی
گفت: "  من خاك شمااَم، نه سَتی
جسم و جان و هر چه هستم ، آن توست
حكم و فرمان جملگی فرمان توست
گر ز درویشی دلم از صبر جَست
بهر خویشم نیست، آن بهر تو است 
تو مرا در دردها بودی دوا
من نمی خواهم كه باشی بی نوا
جان تو، كز بهر خویشم نیست این
از برای توستم این ناله  و حنین
خویش ِ من والله، كه بهر خویش تو
هر نفس خواهد كه میرد پیش تو
كاش جانت، كش روان من فدا
از ضمیر جان من واقف بُدی 
چون تو با من این چنین بودی به ظَن
هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن
خاك را بر سیم و زر كردیم چون
تو چنینی با من، ای جان را سكون!
تو كه در جان و دلم جا می كنی ،
زین قدر، از من تبرا می كنی؟
تو تبرا كن كه هستت دستگاه
ای تبرّای ترا جان عذر خواه
یاد می كن آن زمانی را كه من
چون صنم بودم ، تو بودی چون شمن
بنده بر وفق تو دل افروخته است
هر چه گویی : پخت، گوید : سوخته است
من سِپاناخِ تو ، با هر چه م پزی
یا ترش با یا كه شیرین میسزی
كفر گفتم، نك به ایمان آمدم
پیش حُكمت از سر جان آمدم
خوی شاهانۀ ترا نشناختم
پیش تو، گستاخ خر در تاختم
چون ز عفو تو چراغی ساختم
توبه كردم ، اعتراض انداختم
می نهم پیش تو شمشیر و كفن
میكشم پیش تو گردن را، بزن
از فراق تلخ می گویی سَخُن؟
هر چه خواهی كن، ولیكن این مكن
در تو از من عذر خواهی هست سِر
با تو بی  من ، او شفیعی مستمر
عذر خواهم در درونت، خُلق توست
ز اعتماد او، دل من جرم جُست
رحم كن پنهان ز خود ای خشمگین
ای كه خُلقت به ز صد من انگبین
    زین نسق می گفت با لطف و گشاد
در میان گریه یی ، بر وی فتاد
گریه چون از حد گذشت و های های
زو، که بی گریه بُد او خود دلربای ،
شد از آن باران یكی برقی پدید
زد شراری در دل مرد وحید
آن كه بندۀ روی خوبش بود مَرد
چون بود، چون بندگی آغاز كرد؟
آن كه از كبرش دلت لرزان بود
چون شوی، چون پیش تو گریان شود؟
آن كه از نازش دل و جان خون بود
چون كه آید در نیاز او، چون بود؟
آنكه در جور و جفایش دام ماست
عذر ما چه بود، چو او در عذر خاست؟
"زُینَ لِلنَّاسِ"حق آراسته ست
زآنچه حق آراست، چون دانند جَست ؟
چون پی "یسكن الیها"ش آفرید
كی تواند آدم از حوّا برید؟
رستم زال ار بود ، وز حمزه بیش
هست در فرمان اسیر زال خویش
آن كه عالم مستِ گفتش آمدی
"كلمینی یا حمیرا"می زدی
آب غالب شد بر آتش از نهیب
زآتش او جوشد چو باشد در حجیب (حجاب )
چون كه دیگی حایل آید هر دو را
نیست كرد آن آب را، كردش هوا
ظاهراً بر زن ، چو آب ار غالبی
باطناً مغلوب و زن را طالبی
این چنین خاصیتی در آدمی است
مِهر حیوان را كم است، آن از كمی است

تسلیم كردن مرد خود را به آنچه التماس زن بود ( بخش ششم )

$
0
0
سلام به دوستان عزیز

میریم سراغ ادامه ی داستان ، قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .

در قدیم به افردی که مامور اجرای قانون بودند عوان می گفتند ، این آدم ها نماد ظلم و ستم به مردم بودند و زورگو ... و معمولا آخر عمر توبه میکردند و از کارهای گذشته خود پشیمان می شدند . حالا آقای اعرابی داستان ما هم همین حس رو پیدا کرده ! و حسابی پشیمون شده از حرف هایی که به زن زده و کارهایی که کرده . احساس میکنه اعتراض همسرش ، از اشاره های حق بوده و مخالفتی که کرده مخالفت با حق ( اینجا اصطلاح "جان جان"به معنای ذات حق تعالی است ) . مولانا میگه قضای الهی عامل بسته شدن چشم بصیرت هست و حتی عقل رو گیج میکنه و وقتی قضای الهی رد شد تازه فرد میفهمه که چه کاری انجام داده  !این قضیه "قضا و قدر "هم خودش حکایتی است ... فقط به نظر من حکمت های الهی گاهی اونقدر پیچیده است که ما بیشتر مواقع نمی فهمیم پشت این اتفاق ها قراره چی رقم بخوره و راز این اتفاق ها از دید ما پنهان میمونه ... و از طرفی بسیاری از اتفاقات که ما فکر میکنیم بلایی است که بر ما نازل شده بر اثر اعمال و رفتاری از خودمان بر ما جاری شده ...


آقای اعرابی به همسرش میگه که من پشیمانم از این کاری که کردم و اگر کافری کردم حالا روی به مسلمانی میارم .
مولانا از حرف آقای اعرابی خارج میشه و خود شروع به سخن گفتن میکنه : حضرت حق آنقدر پر رحمت هست که حتی وقتی کافر پیری توبه کنه ، اون رو میبخشه ،  هر آفریده ای از عدم ، به عشق معرفت حق حرکت میکنه ، کفر و ایمان هر دو عاشق حضرت حق اند و چه مس و چه نقره به دنبال آن کیمیا هستند .

تسلیم كردن مرد خود را به آنچه التماس زن بود از طلب معیشت ، و آن  اعتراض زن را اشارت حق دانستن
به نزد عقل هر داننده ای هست --- كه با گردنده گرداننده ای هست
2449 مرد ز آن گفتن پشیمان شد ، چنان
كز عَوانی ، ساعت مردن ، عَوان
گفت : خصم جانِ جان چون آمدم؟
بر سر جان من لگدها چون زدم؟
چون قضا آید ، فرو پوشد بصر
تا نداند عقل ما پا را ز سر
چون قضا بگذشت، خود را می خورد
پرده بدریده، گریبان می درد
مرد گفت : ای زن پشیمان می شوم
گر بُدم كافر مسلمان می شوم
من گنه كار توام ، رحمی بكن
بر مَکَن یکبارگیم از بیخ و بُن
كافر پیر ار پشیمان می شود
چون كه عذر آرد ، مسلمان می شود
حضرت پر رحمت است و پر كرم
عاشق او، هم وجود و هم عدم
کفر و ایمان عاشق آن کبریا

مسّ و نقره بنده ی آن کیمیا


مولانا در بخش بعدی  با  مثال فرعون فرعون ، اشاره میکنه به این مطلب که حتی فرعون هم در نهاد خود ، عشقی به حق داره و چقدر زیبا در مورد این اختلاف ها و دشمنی ها صحبت میکنه ، البته به نظر من این چند بیت خودش دنیایی است ...   :
موسی و فرعون ، معنی را رهی
ظاهر، این ره دارد و آن بیرهی
روز موسی پیش حق نالان شده
نیم شب فرعون هم گریان بُده
كین چه غُل است ای خدا بر گردنم؟
ور نه غل باشد، كه گوید من منم؟
...
چون كه بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی كآن داشتی ،
موسی و فرعون دارند آشتی
...

 

که با اجازه ی دوستان من الان بیشتر از این وارد این مبحث نمیشم . 


جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه               چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند


یه پیشنهاد : http://www.beeptunes.com/


مَخلصِ ماجرای عرب و جفت او ( بخش هفتم )

$
0
0

با سلام به دوستان عزیز
قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .

این بخش یکی از مهم ترین بخش های این داستان هست چون مولانا برای ما ماجرای آقا و خانم اعرابی رو رمزگشایی میکنه و توجه ما رو از ظاهر به سمت معنی میبره ... از اینجا به بعد همینطور که ظاهر داستان رو دنبال میکنید با توجه به این معانی به عمق داستان هم سری بزنید و معانی اون رو کشف کنید. یه جورایی داستان از اینجا آغاز میشه تازه .
مولانا میگه که این زن و مرد مثل نفس و عقل هستند . نفس ( زن ) به دنبال تامین نیازهای خاکی است و چاره گر ، گاهی به زمین نگاه میکنه و گاهی به آسمان ، اما عقل جزئی در پی راهی است که به عقل کل بپیونده . این دو همیشه با هم در جنگ و ماجرا هستند اما این رو بدونید که برای این زندگی حتما وجود این دو در کنار هم لازم و ملزوم هست . در این دنیای خاکی اگر ما فقط بخواهیم به معنا نگاه کنیم اصلا دیگر چه دلیلی وجود داشت که به این صورت خلق بشیم ؟!

مَخلصِ ماجرای عرب و جفت او


2628 ماجرای مرد و زن را مخلصی
باز می جوید درون مُخلِصی
ماجرای مرد و زن افتاد نقل
آن ، مثال نفس خود میدان و عقل
این زن و مردی كه نفس است و خرد
نیك بایسته ست بهر نیك و بد
وین دو بایسته ، در این خاكی سرا
روز و شب در جنگ و اندر ماجرا
زن همی خواهد حویج خانگاه
یعنی : آبِ رو و نان و خوان و جاه
نفس همچون زن ، پی چاره گری
گاه خاكی ، گاه جوید سروری
عقل ، خود زین فكرها آگاه نیست
در دماغش جز غم الله نیست
گر چه سرِّ قصّه این دانه ست و دام
صورت قصّه شنو اكنون تمام
گر بیان معنوی كافی شدی
خلق عالم عاطل و باطل بُدی

اگه شما یه دوستی داشته باشید ، برای اینکه محبت در دل شما رو بفهمه چیکار میکنید ؟ فکر میکنید آیا اینکه یکی رو در دل فقط دوست داشته باشید بدون اینکه در ظاهر چیزی نشون بدید کافیه ؟ ( اگه جوابتون "بله"هست حتما در دیدگاهتون تجدید نظر کنید تا دوست هاتون رو از دست ندادید )  خب من که فکر نکنم کافی باشه ، جناب مولانا هم با من هم عقیده هستند ! ( البته ببخشید ، من با ایشون هم عقیده هستم ) . وقتی من کسی رو دوست دارم ، مثلا با دادن یک هدیه ، سعی میکنم بهش نشون بدم که به یادش هستم .
حالا در برابر خداوند هم همینطور . این عبادات ، نماز و روزه و دعا و اعمال ما هم یک جور گواه و شاهد هست بر محبت درونی ما .
البته میدونید که هر رفتار ظاهری همونطور که میتونه راست باشه و از دل بیاد ، میتونه تظاهر دروغین هم باشه ! در مقابل خداوند هم همینطوره ، گاهی ما هزار تا کار انجام میدیم در ظاهر برای خدا اما تظاهری بیش نیست و مثل کسی هستیم که می نخورده ادای مستی در میاره ... ( از این چیزها الان زیاد داریم متاسفانه !! ) جالبه گاهی خودمون هم نمیفهمیم داریم ادا در میاریم ! از کجا میشه حس واقعی و غیر واقعی و از هم تشخیص داد ؟؟ از اثری که بر درون ما میزاره . مگه میشه کاری با خلوص و از دل انجام بشه اما اثر نداشته باشه بر ما !؟! حالا وقتی چشم شما چشم خداوند شد ( ینظر بنورالله )  ، دیگه تشخیص این راستی و کجی ها امکان پذیر میشه . اصلا فرد ، به نور حق میبینه و اسباب و آثار هم وجودشون لازم نیست . جناب مولانا احساس میکنند که دیگه بیش از این نمیشه توضیح داد و فقط به این نکته اشاره میکنند که گاهی معنی و ظاهر از هم دور به نظر میرسند . مثلا آب ودرخت ... آب درون درخت هست و مایه ی حیات اون ولی در ماهیت متفاوت .

گر محبّت فكرت و معنیستی
صورت روزه و نمازت نیستی
هدیه های دوستان با همدگر
نیست اندر دوستی الّا صُوَر
تا گواهی داده باشد هدیه ها
بر محبّتهای مُضمَر در خفا
ز آن كه احسان های ظاهر شاهدند
بر محبّتهای سِرّ ای ارجمند
شاهدت گه راست باشد گه دروغ
مست گاهی از می و گاهی ز دوغ
دوغ خورده مستیی پیدا كند
هایهوی و سر گرانی ها كند
آن مُرائی در صیام و در صلاست
تا گمان آید كه : او مست وَلاست
حاصل : افعال برونی دیگرست
تا نشان باشد بر آن چه مُضمَر است
یا رب این تمییز ده ما را به خواست
تا شناسیم آن نشان كژ ز راست
حسّ را تمییز ، دانی چون شود؟
آن كه حس ینظر بنور الله بود
ور اثر نبود ، سبب هم مُظهِر است
همچو خویشی ، كز مَحبَّت مُخبِر است
نبود آن كه نور حقّش شد امام
مر اثررا یا سبب ها را غلام
یا محبت در درون شعله زند
زَفت گردد ، وز اثر فارغ كند
حاجتش نبود پی اعلام مهر
چون محبت نور خود زد بر سپهر
هست تفصیلات تا گردد تمام
این سخن ، لیكن بجو تو، وَالسّلام
گر چه شد معنی در این صورت پدید
صورت از معنی ، قریب است و بعید
در دلالت همچو آب اند و درخت
چون به ماهیّت روی، دورند سخت
ترك ماهیّات و خاصیّات گو
شرح كن احوال آن دو ماه رو

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو ...

$
0
0

بعضی آدم ها بودنشون خیلی شیرینه  ،   برای حرف زدن : حرف هایی که برای کسی جز اون نمیشه گفت ، برای گوش کردن : حرف هایی که کسی جز اون نمی فهمه ، برای احساس هایی که هیچ اسمی ندارن  ...

این آدم ها توی زندگی کم پیدا میشن ، شاید یکبار برای همیشه ، مخصوصا اگه این حس در دو طرف باشه ...

این آدم ها ظهورشون توی زندگی ما ، خیلی پر رنگ اثر خودش رو میزاره ، حتی اگه مدت بودنشون توی روزهامون خیلی خیلی کم باشه ، و همیشه میمونن ، حتی اگه برن ...

به هر حال من این غزل مولانا رو تقدیم میکنم به یکی از این آدم ها ،  که مدت هاست نیست ، اما رد پاش توی روزهام هنوزهست ، به خاطر امروز : یک روز خاص ... 


خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

من و تو بی‌ من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

این عجب تر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش (بخش هشتم )

$
0
0
با سلام به دوستان و همراهان همیشگی 
قبل از پرداختن به ادامه ی داستان می خوام از همه شما عذر خواهی کنم اگه این روزها نیستم و سعادت با من یار نیست تا از نوشته های شما استفاده ببرم .

قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .
همونطور که در بخش قبل دیدیم خانم اعرابی بالاخره موفق شد آقای اعرابی را راضی کنه و آقای اعرابی میگه که من دیگه هر چه که تو بگی قبول میکنم و به بد و خوب اون از دید خودم نگاه نمی کنم و خلاصه هر چی تو بگی !

خانم اعرابی که هنوز به آقای اعرابی بدگمان بود ، گفت : حالا راستش رو بگو می خوای با این کارها و حیله از درون من آگاه بشی یا اینکه واقعا محبتی در دل تو پدیدار شده ؟!
آقای اعرابی برای ثابت کردن صدق اش ، صحبت هایی میاره در اینجا که در نهایت می خواد به خانم بگه که من در حرفی که زدم صادق هستم و از دل گفتم هر چه گفتم .
 آقای اعرابی در صحبت هاش از علم الهی صحبت میکنه و میگه : قسم به خدایی که عالَم به اسرار مخفی است و انسان را از خاک ، پاک و با صفا آفرید . خداوند انسان را در قالبی محدود و جسمی کوچک آفرید ولی در همین جسم کوچک روح را جا داد و  آنچه در لوح محفوظ بود و علم اسماء را به او آموخت .  و انسان به دلیل در اختیار داشتن علمی که به علم الهی متصل بود به جایی رسید که فرشتگان در مقابلش سجده کردند . آدم از درسی که از حق آموخت ، نکته هایی به فرشتگان آموخت و آنها نیز کمال و  پاکی تازه ای یافتند و آنچه آموختند در پهنه ی هفت آسمان نیافته بودند . در مقایسه با بزرگی روح آدمی ، حتی عرصه هفت آسمان تنگ است .
سپس مولانا برای تایید حرف های بالا به حدیثی از پیامبر اشاره میکند که پیامبر فرمودند : حق فرموده است که :من در بالا و پایین و زمین و آسمان نگنجم و این دل مومن است که گنجایش من را دارد . اگر مرا می جویی در آن دل ها بجو .
پروردگار فرمود : ای مرد پرهیزکار ! به میان بندگان من بیا ، تا از دیدار من ، بهشت را دیده باشی .
عرش با این عظمتش از جنس صورت است و در برابر قلب  مومن که از جنس معنی است ، بسیار کوچک می نماید و در خور مقایسه نیست . 
فرشتگان می گفتند : ما از قدیم با زمین الفتی داشتیم و همیشه میگفتیم ما که از جنس نور هستیم چطور به این زمین و ظلمت اینگونه علاقه مندیم ؟!  و حالا فهمیدیم که چون قرار بود انسان از خاک اینجا سرشته شود الفت ما بدین خاک بود . ما در زمین زندگی می کردیم و از گنجی که در آن بود غافل بودیم ، تا این که خداوند به ما فرمود باید از زمین رخت ببندیم و ما از این تغییر ناراحت شدیم و به خداوند گفتیم : چه کسی قرار است به جای ما بیاید؟ تومی خواهی این تسبیح ( سبحان الله ) و تهلیل ( لا اله الا الله ) ما را به سر و صدا و گفتگوهای بی حاصل بفروشی !؟
خداوند آنها را آزاد گذاشت تا هر چه می خواهند بگویند ، مانند پدری که از گفته ی فرزند خویش نمی رنجد . گرچه این گفتارها لایق پروردگار نیست اما  خداوند فرموده : رحمت من  بر غضب من  پیشی گرفته . اصلا من این اسباب ها را فراهم میکنم تا تو این رفتارها را نشان دهی و خود ببینی رحمت من تا کجاست و غضب من چقدر دور ... بردباری من صدها برابر از بردباری پدرها و مادر ها بیشتر است . بردباری آنها در برابر بردباری من مانند کف بر روی دریاست  ، کف که نه ، كفِّ كفِّ كفِّ كفّ  . مانند صدف است و مروارید درون آن ... 
آقای اعرابی به خانمش میگه : به حق آن کف و دریای صاف ، که این حرف هایی که من به تو گفتم ( که هر چه تو بگویی همان کار را میکنم ) لاف و امتحان نیست و از سر مهر و خضوع  است  . به حق خداوندی که بازگشتم به سوی اوست ، مرا امتحان کن . حرف را درون خود نگه ندار و بگو چه کنم ؟ آنچه در دل داری بگو تا آنچه درون دل من هست نیز آشکار شود . حال بگو که برای رهایی  از این مشکلات چه کاری از دست من ساخته است ؟ ...


دل نهادن عرب بر التماس دلبر خویش و سوگند خوردن كه : در این تسلیم مرا حیلتی و امتحانی نیست


2655 مرد گفت : اكنون گذشتم از خلاف
حكم داری، تیغ بر كش از غلاف
هر چه گوئی ، مر ترا فرمان برم
در بد و نیك آمدِ آن  ننگرم
در وجود تو شوم من مُنعَدِم
چون مُحبم، حُبُّ یُعمی و یُصِمّ
گفت زن : آهنگ ِبرّم می كنی
یا به حیلت كشف سِرّم می كنی؟
گفت : و الله عالِمِ السِّرِّ الخَفیّ
كآفرید از خاك آدم را صَفّی
در سه گز قالب كه دادش ، وانمود
آنچه در الواح و در ارواح بود
تا ابد هر چه بُود ، او پس و پیش
درس كرد از عَلَّمَ الاَسماء خویش
تا مَلك بی خود شد از تدریس او
قدسِ دیگر یافت از تقدیس او
آن گشادیشان كه آدم رونمود
در گشادِ آسمانهاشان نبود
در فراخی عرصۀ آن پاك جان
تنگ آمد عرصۀ هفت آسمان
گفت پیغمبر كه : "حق فرموده است
من نگنجم هیچ در بالا و پست
در زمین و آسمان و عرش نیز
من نگنجم ، این یقین دان ای عزیز!
در دل مومن بگنجم ". ای عجب !
"گر مرا جوئی ، در آن دل ها طلب"
گفت : اُدخُل فی عِبادی ، تَلتَقی
جَنَةَ مِن رُؤیتی یا مُتَقی
عرش با آن نور با پهنای خویش
چون بدید آن را ، برفت از جای خویش
خود بزرگی عرش ، باشد بس مدید
لیك ، صورت كیست چون معنی رسید ؟
هر ملك می گفت : ما را پیش از این
اُلفتی می بود بر روی زمین
تخم خدمت بر زمین می كاشتیم
ز آن تعلق ما عجب می داشتیم
كین تعلق چیست با این خاكمان؟
چون سرشت ما بُده ست از آسمان
اُلف ما انوار،  با ظلمات چیست؟
چون تواند نور با ظلمات زیست ؟
آدما ! آن اُلف از بوی تو بود
زآن كه جسمت را زمین بُد تار و پود
جسم خاكت را از اینجا بافتند
نور پاكت را در اینجا یافتند
این كه جان ما ز روحت یافته ست
پیش پیش از خاك ، آن می تافته ست
در زمین بودیم و غافل از زمین
غافل از گنجی كه در وی بُد دفین
چون سفر فرمود ما را ز آن مُقام
تلخ شد ما را از آن تحویل ، كام
تا كه حجّت ها همی گفتیم ما
كه به جای ما كی  آید ای خدا؟
نورِ این تسبیح و این تهلیل را
میفروشی بهر قال و قیل را؟
حكم حق گسترده  بهر ما بساط
كه : بگوئید از طریق انبساط ،
هر چه آید بر زبانتان بی حذر
همچو طفلان یگانه با پدر
ز آن كه این دمها چه گر نالایق است
رحمت من بر غضب ، هم سابق است
از پی اظهار این سَبق، ای مَلَك
در تو بنهم داعیۀ اشكال و شك
تا بگوئی و نگیرم بر تو من
مُنكِر حِلمم نیارد دم زدن
صد پدر صد مادر، اندر حِلم ما
هر نفس زاید، در افتد در فنا
حلم ایشان، كفّ بحر حِلمِ ماست
كف رود ، آید، ولی دریا به جاست
خود چه گویم ؟ پیش آن دُرّ این صدف
نیست الا كفِّ كفِّ كفِّ كفّ
حقّ آن كف، حقّ آن دریای صاف
كامتحانی نیست، این گفت ، و نه لاف
از سر مهر و صفاء است و خضوع
حق آن كَس كه بدو دارم رجوع
گر به پیشت امتحان است این هوس
امتحان را ، امتحان كن یك نفس
سِرّ مپوشان تا پدید آید سِرم
امر كن تو هر چه بر وی قادرم
دل مپوشان تا پدید آید دلم
تا قبول آرم هر آن چه قابلم
چون كنم؟ در دست من چه چاره است؟
در نگر تا جان من چه كاره است ؟

عشق چو دل را به سوی خویش خواند / دل ز همه خلق رمیدن گرفت

$
0
0

سلام به همه ی  دوستان عزیز

انسان شگفتی های خاصی داره که اگه توی روزهامون دقیق بشیم خیلی از این موارد میبینیم . مثلا روزهایی هست که آدم فوق العاده بی حوصله و گرفتار در این خاکدان هست و یکدفعه با بهانه یا بی بهانه ،  از این رو به اون رو میشه و مرغ دلش به پرواز در میاد ... و وقتی آدم دیوان غزلیات شمس رو باز میکنه ، تازه این شعر هم میاد !!

به امید اینکه همیشه مرغ دلتون در پرواز باشه ...


مرغ دلم باز پریدن گرفت

طوطی جان قند چریدن گرفت

اشتر دیوانه ی سرمست من

سلسله عقل دریدن گرفت

جرعه ی آن باده بی‌ زینهار

بر سر و بر دیده دویدن گرفت

باز در این جوی روان گشت آب

بر لب جو سبزه دمیدن گرفت

باد صبا باز وزان شد به باغ

بر گل و گلزار وزیدن گرفت

عشق چو دل را به سوی خویش خواند

دل ز همه خلق رمیدن گرفت

بس کن زیرا که حجاب سخن

پرده به گرد تو تنیدن گرفت

* چریدن :  خوردن ( در ادبیات کهن خوردن انسان را نیز چریدن می گفته اند )

* بی زینهار : آنچه از آن امانی نتوان جست . 

* حجاب سخن : مولانا در بسیار از موارد گفت و صوت و سخن را حجابی بر سر راه ذوق میداند .



تعیین كردن زن طریق طلب روزی ... ( بخش نهم )

$
0
0
سلام به همراهان عزیز

قسمت های قبل داستان رو میتونید از اینجا بخونید .

بالاخره دیدیم که خانم و آقای اعرابی با هم به توافق رسیدند تا تغییری در وضعیتشون ایجاد کنند . آقای اعرابی از خانم پرسید که حالا باید چیکار کنیم ؟؟

خانم اعرابی گفت : من شنیدم در بغداد خلیفه ای هست ، نماینده ی خداوند رحمان ، که مثل آفتاب به عالم روشنایی بخشیده  و شهر از وجودش مثل بهار هست . و اگر به آن شاه بپیوندی آنقدر عظیم و پر رحمت هست که تو هم مثل شاه میشوی . تا کی می خواهی دنبال هر چیز بی ارزشی روان باشی ؟! همنشینی با بزرگان مانند کیمیاست که هر مسی را تبدیل به طلا میکنه ، وقتی حتی نظر آنها به تو ، کیمیایی میکنه ، ببین دیگه وجود خودشون با تو چیکار میکنه. مانند ابوبکر که چون همنشین پیامبر بود به "صدیق"معروف شد  .
آقای اعرابی گفت : آخه به این راحتی ها نیست ! من اگه بخوام برم پیش شاه ، نمی تونم بی بهانه برم ! باید دلیلی داشته باشم و راهی بشم. آیا هیچ کاری بدون وسیله انجام میشه ؟؟
مثل مجنون که وقتی شنید لیلی مریض هست ، دلش می خواست به عیادت لیلی بره ولی بهانه ای نداشت برای این کار ، گفت : کاش لا اقل من طبیب حاذقی بودم تا میتونستم به این بهانه به دیدن لیلی برم ...
خداوند برای این به ما گفت "بیایید "که همه ی بنده ها بدون شرمندگی به سمت اش برن ، شب پره ( خفاش ) هم اگه عنایت حق بهش بشه  وابزار دیدن داشته باشه میتونه به راحتی در روز هم پرواز کنه .  هر کسی اگر به اندازه ی توانش در راه حق گام برداره ، عنایت خداوند هم شامل حالش میشه.
خانم اعرابی در جواب میگه : این خلیفه آنقدر کرم و بزرگواری داره که تنها با حضورش همه اسباب ها فراهم میشه . اگر تو از داشتن ها حرف بزنی ، ادعایی کرده ای که نشانه ی دیدن خود هست و در این راه یکی از مهمترین قدم ها پا گذاشتن بر روی خود و نیندیشیدن به اسباب دنیا است .
چقدر برای ما پیش اومده که خودمون اسبابی که برای انجام یه  کار فکر میکردیم لازمه رو فراهم کردیم و آخرش اون کار نشد و خیلی وقت ها هم بدون اینکه خیلی لوازم جور باشه خیلی کارها به راحتی به سرانجام رسید  ... باید گاهی تمام اسباب ها را رها کرد و چشم به کرَم او دوخت ..
حالا آقای اعرابی میگه : خب باید من یک درجه ای از قرب برسم که بتونم بی اسباب در مقابل این شاه حاضر بشم . و او به من رحم کنه و من رو به حضور خودش بپذیره  . ما فقط از فقر ، رنگ و حرف اش رو داریم ! تو چیزی غیر از ظاهر ، در باطن ما نشون بده که باعث بشه شاه ما رو بپذیره ... از این شاهدان ، این گواهی ها پذیرفته نمیشه . باید صدق و راستی در کار باشه ، تا اصلا بدون گفت و گو ، نور رحمت او بر ما تابیده بشه .

تعیین كردن زن طریق طلب روزی کدخدای خود را ، و قبول کردن او


2696 گفت زن : "یك آفتابی تافته ست
عالمی زو روشنایی یافته ست
نایب رحمان ، خلیفۀ كردگار
شهر بغداد است از وی چون بهار
گر بپیوندی بدان شه، شه شوی
سوی هر ادبیر تا كی می روی ؟
همنشینی با شهان چون کیمیاست
چون نظرشان كیمیائی ، خود كجاست؟
چشم احمد بر ابو بكری زده
او ز یك تصدیق صدیق آمده "
گفت : "من شه را پذیرا چون شوم؟
بی بهانه ، سوی او من چون روم ؟
نسبتی باید مرا یا حیلتی
هیچ پیشه راست شد بی آلتی؟ " 
همچو مجنونی كه بشنید از یكی
كه مرض آمد به لیلی اندكی ، 
گفت : "آوه ، بی بهانه چون روم؟
ور بمانم از عیادت ، چون شوم؟
لیتنی كنت طبیباً حاذقاً
كنت أمشی نحو لیلی سابقاً "
"قل تعالوا"گفت حق ما را بدآن
تا بود شرم اِشكنی ما را نشان
شب پران را ، گر نظر و آلت بُدی
روزشان جولان و خوش حالت بُدی
گفت : "چون شاه كرم میدان رود
عین هر بی آلتی آلت شود
زآنكه آلت دعوی است و هستی است
كار، در بی آلتی و پستی است "
گفت : "كی بی آلتی سودا كنم
تا نه من بی آلتی پیدا كنم؟
پس گواهی بایدم بر مفلسی
تا شهی رحمم كند با مونسی 
تو گواهی غیر گفت و گو و رنگ
وانما ، تا رحم آرد شاه شنگ
كین گواهی كه ز گفت و رنگ بُد
نزد آن قاضِی القُضاة آن جرح شد
صدق میخواهد گواه حال او
تا بتابد نورِ او بی قالِ او"

Viewing all 177 articles
Browse latest View live