در ابتدا دوست دارممیلاد پیامبر عزیزمون رو به همگی تبریک بگم ، خیلی دوست دارم چیزی بنویسم در مورد ایشون اما همیشه هر وقت خواستم احساسم رو بگم نتونستم در قالب کلمات بیارم . فقط می تونم بگم که پیامبر را چه از دید یک مسلمان نگاه کنیم و چه فردی بی طرف ( که من دومی رو ترجیح میدم ) انسانبزرگی میبینیم که در مقابل خیلی چیزها ایستاد و چه ناملایماتی رو به جون خرید تا نامهربانی ها و خرافات و تعصب ها ... رو پاک کنه و به جای اون زیبایی ها رو به ما نشون بده ...
بریم سراغ بخش پایانی داستانمون :
شخصی برای ادای نماز جماعت وارد مسجدی میشود ولی مشاهده میکند که مردم در حال بیرون آمدن از مسجد هستند ، از یکی علت را می پرسد ، آنها نیز میگویند که پیامبر ، نماز به پایان رسانده و تو دیر آمدی .
آن شخص که نماز جماعت – آن هم به امامت پیامبر – را از دست داده و دلبسته ی آن بوده ، از ناراحتی با دلی پر خون آهی میکشد .
درآن جمع اهل معنایی بوده که وقتی حسرت و آه آن شخص را میبیند به آن مرد می گوید : من نماز خود را به جای آورده ام ،آن را به تو میدهم و به جای آن ، این "آه "را از تو میگیرم . شخص این معامله را می پذیرد .
شب مردی که آه را خریده بود به خواب هاتفی می بیند که به او میگوید تو نیکو معامله ای کردی و با این کار از بیماری های دل شفا یافتی . خداوند نیز به احترام این معامله ، نماز همه نمازگزاران را پذیرفت .
فضیلت حسرت خوردن آن مُخلِص بر فوت نماز جماعت
2782 آن یكی می رفت در مسجد درون
مردم از مسجد همی آمد برون
گشت پُرسان كه : جماعت را چه بود
كه ز مسجد می برون آیند زود ؟
آن یكی گفتش كه : پیغمبر نماز
با جماعت كرد و فارغ شد ز راز
تو كجا در می روی ای مرد خام؟
چون كه پیغمبر بداده ست السّلام
گفت آه و دود از آن اَه شد برون
آه او می داد از دل بوی خون
آن یكی گفتا : بده آن آه را
این نماز من تو را ، بادا عطا
گفت : دادم آه و پذرفتم نماز
او ستد آن آه را با صد نیاز
شب به خواب اندر ، بگفتش هاتفی
كه : خریدی آب حیوان و شفی ( شفا )
حرمت این اختیار و این دُخول
شد نماز جملۀ خلقان قبول
در پایان شیطان رشته ی کلام را به دست میگیرد و در ادامه ی گفتار خود پرده از رخسار پر فریب به یک سو میزند و مکر خود را افشا می کند :
ابلیس شدن عزازیل سببش این بود که تکبر ورزید و برتری آدم بر خود را نتوانست تحمل کند . همین نکته نظر مولانا را در باب ابلیس و توجیهات صوفیانه و عاشقانه ی گناه وی نشان میدهد . شیطان میگوید : من از بیم آنکه مبادا آه و حسرت تو از فوت نماز ، حجاب فراق تو را بسوزاند و تو را به آستای وصال برساند ، تو را بیدار کردم تا نمازت را بخوانی . چرا که من دشمن کینه توز و حسود تو ام .
تتمّۀ اقرار ابلیس با معاویه مكر خود را
پس عزازیلش بگفت : ای میرِ راد
مكر خود اندر میان باید نهاد
گر نمازت فوت میشد آن زمان
میزدی از درد دل، آه و فغان
آن تاسف، و آن فغان و آن نیاز
در گذشتی از دو صد ذكر و نماز
من ترا بیدار كردم از نهیب
تا نسوزاند چنین آهی حجیب ( حجاب )
تا چنان آهی نباشد مر ترا
تا بدان راهی نباشد مر ترا
من حسودم، از حسد كردم چنین
من عدوّم، كار من مكر است و كین
در آخرین پرده ی این گفتگو ، معاویه که از شنیدن حرف راست دلش آرام گرفته بود خطاب به شیطان می گوید : اینکه صادقانه گفتی را می پذیرم . تو لایق همان حسادت و عداوت ورزیدن و کینه توزی هستی و جز این از تو بر نمی آید . تو عنکبوت ، کمتر از آنی که بتوانی مرا مگس وار شکار کنی . من باز سپیدی هستم که جز شاه کسی شکارم نمی کند . یعنی ما آماده ی شکار شدن هستیم اما نه به دست هر صیادی .
بازی که به سوی شاه بر نگردد گم کرده راهی بیش نیست . تو لیاقت شکار کردن مرا نداری و برو در پی شکار مگس خود باش . تو هر چند به سوی شیرینی در ظاهر دعوت میکنی ، اما دروغ میگویی و یقینا چیزی جز دروغ و دوغ در خوان تو نیست .
گفت اكنون راست گفتی، صادقی
از تو این آید، تو این را لایقی
عنكبوتی تو، مگس داری شكار
من نیم ای سگ ! مگس، زحمت میار
باز اسپیدم، شكارم شه كند
عنكبوتی كی به گِردِ من تَنَد ؟
رو مگس می گیر تا تانی، هلا
سوی دوغی زن مگسها را صَلا
ور بخوانی تو به سوی انگبین
هم دروغ و دوغ باشد آن یقین
تو مرا بیدار كردی، خواب بود
تو نمودی كَشتی، آن گرداب بود
تو مرا در خیر ز آن میخواندی
تا مرا از خیرِ بهتر راندی
در پایان دکتر سروش به منزله ی خلاصه و ختام می گویند :
مولوی در این حکایت و در کنار این همه نکته های بلند و نغز که درباره تبیین جایگاه شیطان در عالم خلقت ، سرّ روی آوردن پیامبران به تهدیب نفوس مردمان ، عشق ، گناه ، خیال اندیشی ، فرافکنی و غیره می گوید ، این درس مهم را نیز به ما میدهد که مکر شیطان لزوما در ترک ظواهر شریعت نیست ، بلکه به عکس ، گاهی شیطان انسان را به اقامه ی ظواهر ترغیب می کند تا او را از متاع بالاتری که همان سوز و گداز است غافل و محروم کند و نیازمندی و دردمندی را از او برباید و این سخن را جز محرمان در نیابند :
از کف این جان جان جامی ربود






